شهید فرمانده الحاج جنرال بهلول بهیج، فرزند برومند پنجشیر، مردی که در دامان کوههای استوار رشد کرد و در میدانهای نبرد، نامش همسنگ قهرمانان بزرگ تاریخ جاودانه شد. او در سال ۱۳۳۸، در دهکده «کلانترخیل آبدره»، شهرستان «عنابه» چشم به جهان گشود، در خانهای که ایمان و شرافت، اساس آن بود. خانوادهاش، سادهزیست و دیندار بودند و همین محیط معنوی، بذر تقوا و غیرت را در جان او کاشت. کودکیاش را در سایه قرآن و گلستان سعدی گذراند، درسهای مکتب را در کنار فراگیری آموزههای دینی آموخت و از همان آغاز، نشانههایی از درایت، صلابت و روح بزرگ در وجودش نمایان شد. تحصیلات ابتدایی را در مکتب آبدره و سپس در مکتب متوسطه عنابه ادامه داد، اما ذهن پرسشگر و روح مبارزش او را به افقهایی فراتر از صفحات کتابها کشاند.
در همان سالهایی که نوجوانی بیش نبود، فضای کشور در سیاهی و خفقان فرو رفت. کمونیستها، با خیانت و توطئه، تیشه بر ریشه ارزشهای دینی و ملی زدند و پردههای سیاه را بر دیوارهای تاریخ این سرزمین آویختند. آن روزها، هنگامی که مساجد در شعلههای آتش میسوختند، ندای اذان در محلهها خاموش میشد، علمای دین را در سیاهچالهای مخوف میانداختند و کتابهای مقدس را به آتش میکشیدند، دلهای مؤمنان از درد و خشم لبریز شد. در این ظلمت سنگین، جوانانی از دل غیرت و ایمان برخاستند. آنان که خونشان از غیرت اسلامی میجوشید و دلشان در اشتیاق آزادی میتپید، بیهراس از مرگ، راه مبارزه را برگزیدند. در میان این جوانان، «بهلول شهید» نیز با شور ایمان و شعله انقلابیاش، در صفوف نهضت اسلامی جای گرفت. قلبش را با نور تقوا و عزم آزادی روشن کرد و در کنار همرزمانش، پیمان بست که در برابر یورش بیگانگان و مزدوران داخلیشان، سینه سپر کند. در لیسه رحمن، محیطی که بذر آگاهی و مقاومت در آن جوانه میزد، با دیگر مجاهدان آینده همنشین شد. درسهایش دیگر تنها محدود به صفحات کتابهای درسی نبود، بلکه کتاب تاریخ زندهای بود که در آن، فداکاری، اخلاص و شجاعت به نگارش درمیآمد. او آگاهانه مسیر خویش را برگزید، قلم در یک دست و عزم مبارزه در دست دیگر.
هر روز که میگذشت، سرکوب رژیم کمونیستی شدت مییافت، اما عزم این جوانان خللناپذیر میماند. آنها در خفا، محافل دینی و فکری را زنده نگه میداشتند، با نگاههای پر از امید و دلهای سرشار از یقین، آیندهای را تصویر میکردند که در آن، اسلام بار دیگر در این سرزمین سربلند باشد. بهلول شهید، که آرمانهایش از جان عزیزتر بودند، در این مسیر گام نهاد، بیباک و استوار، تا نامش در دفتر مقاومت، با جوهر خون نگاشته شود.
سال ۱۳۵۶، نقطه عطفی در زندگی او بود. با شناخت عمیق از شرایط سیاسی و نظامی، وارد ارتش شد و آموزشهای نظامی را بهسرعت پشت سر گذاشت. استعداد و هوش سرشارش موجب شد که خیلی زود به فرماندهی یکی از جزوتامهای «کندک دافع هوا » در «کوتل تیره» شهر گردیز گماشته شود. اما سرنوشت، آرامش را برای چنین مردانی رقم نمیزند. هفتم ثور ۱۳۵۷، شبی بود که آسمان کشور سیاه شد. کودتای کمونیستها، خون را بر سنگفرش کابل جاری ساخت و طلیعهای شوم را برای میهن رقم زد. در آن روزهای تاریک، بهلول شهید، بهجای ماندن در کنار رژیم خائن، راه مبارزه را برگزید. او با عدهای از یارانش، سلاح بر زمین نگذاشت، بلکه راه پنجشیر را در پیش گرفت و به شهید احمدشاه مسعود پیوست. در کنار مولوی شوفه، به قرارگاه آبدره رفت و آمادگی گرفت تا سهم خود را در جهاد بزرگ ادا کند. اما مزدوران کمونیست، بیکار ننشستند. او را در کابل شناسایی کردند، بازداشت شد و در شکنجهگاههای رژیم به بند کشیده شد.
اما زندان، برای مردان خدا قفسی نیست که بتواند ارادهشان را بشکند. با سقوط حفیظالله امین و ورود شوروی به جنگ مستقیم، فصل تازهای در جهاد آغاز شد. بهلول شهید، بار دیگر به پنجشیر بازگشت و سلاح به دست گرفت. در نخستین روزهای ورودش به جبهه، مسعود شهید، وظیفه سنگینی بر عهدهاش گذاشت. او باید توپ ۸۲ میلیمتری را به دست میگرفت و در برابر ماشین جنگی ارتش سرخ میایستاد. این مسئولیت، آزمونی بود که او را در میان مجاهدین پنجشیر، به عنوان نماد استقامت و دلاوری معرفی کرد. سال ۱۳۵۹، هنگامی که مسعود شهید نخستین قطعه متحرک جبهه را ایجاد کرد، انتخاب فرمانده آن کار سادهای نبود. اما در میان همه دلاوران، بهلول شهید برگزیده شد. او رهبری آن قطعه را به عهده گرفت و در نُه حمله سنگین ارتش شوروی، دلیریهایی از خود نشان داد که در تاریخ مبارزات افغانستان کمنظیر است.
در سال ۱۳۶۲، او به عنوان فرمانده قرارگاه فراج منصوب شد و توانست با نبوغ نظامی کمنظیرش، دشمن را در کوههای سختگذر پنجشیر به زانو درآورد. در این عرصه پرمخاطره، تاکتیکهای جنگهای چریکی و شناخت بیبدیلش از جغرافیای کوهستانی، سلاحهایی بودند که او را به چهرهای بیبدیل در نبردهای جهاد تبدیل کردند. نبردهای کوهستانی، عرصهای بود که استراتژیهای او را به نمایش گذاشت. هر دره و هر گذرگاه، به صحنهای برای نمایش مهارتهایش بدل شد؛ از کمینهای برقآسا گرفته تا ضدحملات حسابشدهای که دشمن را دچار سردرگمی و استیصال میکرد. او میدانست که چگونه از طبیعت خشن کوهستان نه به عنوان مانع، بلکه به عنوان متحدی قدرتمند بهره ببرد. این تواناییها باعث شد که شهید احمدشاه مسعود، که خود در میدان فرماندهی نظیری نداشت، او را به فرماندهی عمومی کوهبندها منصوب کند. از آن پس، هرگاه که آتش نبردی سرنوشتساز برافروخته میشد، نام او در پیشانی آن میدرخشید. در هجومهای برقآسا، در دفاعهای سرسختانه و در طراحی عملیاتهایی که سرنوشت جنگ را تغییر میداد، حضور او تعیینکننده بود. جنگاوران زیر فرمانش، با ایمان و ارادهای استوار، در کنار او میجنگیدند و دشمن را یکی پس از دیگری به عقب میراندند. هر پیروزی، گواهی بود بر درایت و جسارت مردی که کوههای سر به فلک کشیده، زیر گامهای استوارش، شکوهی تازه مییافتند.
پس از پیروزی مجاهدین و سقوط رژیم کمونیستی، کشور به آرامشی نسبی رسید، اما چالشهای تازهای در راه بود. کابل، به فرماندهانی نیاز داشت که بتوانند امنیت را حفظ کنند و نظم را برقرار سازند. بهلول شهید، در رأس غند ۸۴۵، در کنار فرماندهان دیگر مسئولیت تأمین امنیت پایتخت را بر عهده گرفت و با اقتدار، از مردم و شهر دفاع کرد. اما توطئهها، هرگز پایان نداشتند. در سال ۱۳۷۵، زمانی که گروه طالبان با حمایت خارجی، به سمت کابل یورش آورد، مجاهدین ناچار به عقبنشینی شدند. پنجشیر، بار دیگر قلب تپنده مقاومت شد و مسعود شهید، با سازماندهی جدید، چهار لوا را برای دفاع تشکیل داد. فرماندهی لوای چهارم به بهلول شهید سپرده شد و او در خط مقدم نبردهای غوربند، دلاورانه ایستادگی کرد. اما کمبود امکانات و محاصره شدید، او را مجبور ساخت که برای تجدید قوا به تخار برود. از آنجا، به تاجیکستان، ایران و سپس به سفر حج برود. حج، برای او، سفری بود که عهدهای کهنه را تازه کرد و ایمانش را استوارتر ساخت.
با سقوط گروه طالبان در سال ۱۳۸۰ و آزادی کشور از سیطره رژیم جابرانه آن گروه، او به وطن بازگشت و آغازگر فصلی نو از خدمت به مردم و سرزمین خود شد. در سال ۱۳۸۳ به عنوان والی پنجشیر، با عزمی راسخ و تعهدی مثالزدنی، در عرصههای مختلف همچون امنیت، معارف، مخابرات، زراعت و توسعه در پنجشیر نقش برجستهای ایفا کرد. وی توانست با تدابیر دقیق و کارآمد خود، شرایط بهبود و پیشرفت قابل توجهی را در این استان به وجود آورد و گامهای اساسی و مهمی در راستای آبادانی زادگاه خود برداشت. در سال ۱۳۹۵، در مراسم خاکسپاری امیر حبیبالله کلکانی، با همان روحیه انقلابی و انسانی همیشگی خود، در خط مقدم حضور یافت و با شجاعت و فداکاری، تلاش کرد تا عدالت تاریخی برای آن شخصیت بزرگ و مبارز تحقق یابد. حضور او در آن لحظات سرنوشتساز، نمادی از پایبندی به اصول عدالت و آزادی بود که همواره در طول خدمت خود بر آن تاکید داشت.
اما داستان مبارزه او، هنوز پایان نیافته بود. در سال ۱۴۰۰، هنگامی که نظام جمهوریت سقوط کرد و گروه طالبان بار دیگر، مانند طوفانی ویرانگر بر سرزمینش یورش آورد، بهلول شهید، سکوت را خیانت دانست. او که در دلِ آتش جنگ و میان خرابههای سرزمین خویش تربیت شده بود، هرگز تسلیم نمیشد. این بار، پس از تسلط گروه طالبان بر افغانستان، دیگر نمیتوانست بیتفاوت باشد. به جبهه مقاومت ملی افغانستان تحت رهبر احمد مسعود پیوست و در پنجشیر، سرزمینِ همیشگیایستادگی و مقاومت، سنگر گرفت. روزها و شبها در خط مقدم جنگید و با روحیهای تزلزلناپذیر، به مبارزه پرداخت. او در برابر دشمنی که این بار با حمایتهای گستردهتری از سوی قدرتهای منطقهای و جهانی روبهرو بود، ایستادگی میکرد. بهلول شهید، با تمام وجود و با اندوختهای از تجربیات سالها مبارزه، به یاریِ همرزمانش شتافت و در نبردهای سخت، پیشتاز میدان بود.
سر انجام در پانزدهم سنبله ۱۴۰۰، در منطقه «مرگهکار»، هنگامی که جنگ به اوج خود رسید و دشمن بهطور بیرحمانهای به زمینهای مقاومت حمله کرد، بهلول شهید آخرین برگ از دفتر زندگیاش را با خون خود نگاشت. در همان لحظهای که تیغ مرگ به او رسید، چشمانش همچنان درخشان و هدفش واضح بود. بهلول شهید نه تنها برای آزادی سرزمینش، بلکه برای آرمانهایی بزرگتر از آنچه که در این جهان میتوانست دید، جان خود را فدای مبارزه کرد. هرگز نام او فراموش نخواهد شد، چرا که او یادآوری از ارادهای بیپایان و دلی پر از عشق به آزادی بود.
بهلول بهیج، نامی است که در دل کوههای بلند و سربلند پنجشیر، در زمزمه رودهای همیشه جاری و در خاطره نبردهای سترگ و سرنوشتساز این سرزمین جاودانه خواهد ماند. او مردی بود که مرگ را نه تنها بهعنوان پایان، بلکه بهعنوان بخشی از مبارزهاش در آغوش کشید و از آن بهعنوان راهی برای تحقق آرمانهای بزرگش استفاده کرد. درخت استقامت و فداکاری که در زمین سخت و سنگی این سرزمین ریشه دوانیده بود، با خون پاک او سیراب شد و به بار نشست. بهلول بهیج نه تنها زندگی خود را فدای آرمانهای والایش کرد، بلکه مرگ را نیز در مسیر دفاع از آزادی، عزت و کرامت مردم افغانستان، تبدیل به نقطه عطفی در تاریخ این مرز و بوم ساخت. در تاریخ پرافتخار و پرآلام این سرزمین، قهرمانان بسیاری در میان دود و آتش زیستهاند، اما مردانی چون او، انگشتشمارند؛ مردانی که تاریخ را نه با قلمهای زرین و کاغذهای گرانقیمت، بلکه با شمشیر حقیقت و خون در دل کوهها و دشتهای سرزمین خویش حک کردند. اینگونه مردان، که تنها برای آزادی و سربلندی وطن میزیستند و برای آن جان میباختند، جز قهرمانان بیزمان تاریخ خواهند بود، مردانی که نه تنها در آن روزگار بلکه در نسلهای بعد نیز بهعنوان نمادهای استقامت، شجاعت و فداکاری یاد خواهند شد.



