دقیق به یاد دارم روزگاری را که هنوز استانها یکی پس از دیگری سقوط نکرده بود و جنگ در روستاها، شهرستانها و شهرها با شدت جریان داشت. در شهرستانهای خوست نیز نبردهای سنگینی میان طالبان و نیروهای مقاومت مردمی در جریان بود. در همان روزها، خوست در نتیجه یک معامله از سوی مسئولان محلی که جدیدا از سوی دولت مرکزی گماشته شده بودن، بدون درگیری جدی به طالبان واگذار شد. با این حال، فرزندان خوست تسلیم نشدند. آنان ایستادند، سنگر گرفتند و مقاومت را ادامه دادند. آن روزها ما در کابل بودیم و برای حمایت از مقاومت خوستیها به دروازههای مختلف رفتیم، اما پاسخ روشنی دریافت نکردیم. در همین گیرودار، شهید پیکان آن فرزند آزاده و سربلند خوستها، همراه با شریفالله سنگین و عزیزالرحمن سخیزاده، برای بسیج بیشتر مردم در برابر طالبان راهی خوست شدند. یک شب بعد، من و شماری از بستگانم نیز ابتدا به پنجشیر و سپس از پنجشیر به خوست رفتیم.
روزی که به خوست رسیدم، شب پیش از آن نبرد شدیدی میان طالبان و نیروهای مقاومت رخ داده بود و شماری از رشیدترین فرزندان خوست را از دست داده بودیم، در میان آنان کاکای خودم نیز شامل بود. آن صحنه و آن خبر، برای من فقط یک حادثه نظامی نبود؛ بخشی از زندگی و خاطره خانوادهام برای همیشه با جنگ گره خورد. از آن روز تا امروز بیش از پنج سال گذشته است و در این مدت، نزدیک به ۱۲۳ تن از فرزندان خوست را در نبرد با طالبان از دست دادهایم. در اندرابها نیز نزدیک به ۴۰۰ تن شهید شدند و در بدخشان، تخار و دیگر مناطق حوزه مقاومت نیز شمار زیادی از جوانان این سرزمین قربانی شدند. هر کدام از این نامها، پشت سر خود خانوادهی، خاطرهی، مادر داغدیدهی و پدری چشمانتظار دارد. بنابراین، مقاومت را نمیتوان به یک جغرافیا یا یک خانواده محدود کرد.
این خاطرات را از آن جهت بازگو میکنم که یک حقیقت اساسی را یادآوری کنم؛ روایت مقاومت علیه طالبان، روایت یک منطقه، یک خانواده، یک قوم، یک حزب یا یک فرد نیست. این روایت، فرامنطقهی، فراخانوادگی، فراحزبی، فرافردی و فراقومی است. کسانی که در خوست جنگیدند، تنها برای خوست نجنگیدند؛ آنان بخشی از مبارزهی بودند که در پنجشیر، اندراب، بدخشان، تخار و دیگر نقاط افغانستان نیز ادامه پیدا کرد. همین واقعیت درباره همه شهیدان و نیروهای مقاومت صادق است. درد مادر خوستی با درد مادر اندرابی یا بدخشانی تفاوتی در اصل ندارد؛ همه یک عزیز را از دست دادهاند و همه بهای سنگینی برای ایستادگی پرداختهاند. به همین دلیل، هیچکس نباید خود را مالک انحصاری این روایت بداند یا سهم دیگران را از تاریخ مقاومت حذف کند.
جبهه مقاومت ملی افغانستان نیز در همین بستر شکل گرفته و رشد کرده است. این جبهه با خون هزاران شهید نامآشنا و گمنام حوزه جهاد و مقاومت ریشه گرفته و با اشک و آه هزاران مادر، پدر، همسر و فرزند استوار شده است. پشت نام جبهه، فقط یک ساختار سیاسی یا نظامی قرار ندارد؛ پشت آن مجموعهی از خاطرات، فداکاریها و امیدهای مردمی قرار دارد که در سالهای دشوار در برابر طالبان ایستادهاند. از همین رو، هرگونه رفتار انحصارگرایانه در قبال جبهه مقاومت ملی، نهتنها یک اختلاف سیاسی، بلکه بیاعتنایی به سهم کسانی است که در این مسیر خون دادهاند. هیچ فرد، خانواده، منطقه یا جریان سیاسی نمیتواند خود را تنها وارث مقاومت معرفی کند. مقاومت زمانی معنا دارد که سهم همه کسانی که در آن ایستادهاند دیده شود و فداکاری هیچکس در سایه اختلافات شخصی گم نشود.
البته این سخن به معنای مقدسسازی جبهه مقاومت ملی یا مصئون دانستن ساختار و رهبری آن از نقد نیست. هیچ ساختار سیاسی و نظامی کامل نیست و هیچ رهبری نیز فراتر از پرسش و ارزیابی قرار ندارد. اگر قرار است جبهه مقاومت در آینده نیز یک جریان مؤثر باقی بماند، باید ظرفیت شنیدن نقد، پذیرش دیدگاههای متفاوت و اصلاح ضعفهای درونی خود را داشته باشد. من شخصن از اصلاحات در ساختار جبهه حمایت میکنم و باور دارم که اصلاح میتواند به انسجام و کارآمدی بیشتر آن کمک کند. اما اصلاح با تخریب تفاوت دارد. نقدی که برای برطرف کردن ضعفها، بهبود ساختارها و افزایش اعتماد عمومی مطرح شود، ارزشمند است؛ اما نقدی که از سر خشم، رقابت شخصی یا اختلاف منطقهی به اصل جبهه ضربه بزند، در نهایت به سود همان نیرویی تمام میشود که در برابر آن مبارزه میکنیم.
هر فرد، هر خانواده، هر منطقه و هر جریان سیاسی حق دارد دیدگاه خودش را داشته باشد. میتوان اختلاف نظر داشت، ائتلاف کرد، جدا شد، دوباره نزدیک شد و حتی نسبت به تصمیمهای مشخص یکدیگر اعتراض کرد، اما این اختلافات نباید بهانهی برای هدف قرار دادن روایت کلان مقاومت شود. نمیتوان به دلیل اختلاف با یک فرد یا یک بخش، تمام یک جریان را زیر سوال برد و فداکاری هزاران انسان را نادیده گرفت. میان اختلاف با افراد و تضعیف یک آرمان جمعی باید مرز روشن وجود داشته باشد. اگر کسی با عملکرد یک مسئول، تصمیم یک فرمانده یا روش یک نهاد مشکل دارد، باید همان مورد را نقد کند، نه اینکه با تعمیم دادن اختلاف، همه چیز را بیاعتبار جلوه دهد. چنین رویکردی نه به اصلاح کمک میکند و نه راهی برای عبور از بحرانهای موجود باز میسازد.
اصلاحات واقعی نیز از مجرای صفحات مجازی و جنگ لفظی به دست نمیآید. شبکههای اجتماعی میتوانند زمینه طرح پرسش، بیان اعتراض و رساندن صدای مردم را فراهم کنند، اما ساختن یک جریان سیاسی و نظامی نیازمند گفتوگوی مسئولانه، تصمیمگیری سنجیده و کار سازمانیافته است. اگر انتقادی داریم، باید آن را مستند و روشن مطرح کنیم؛ اگر پیشنهادی داریم، باید راهحل نیز ارائه کنیم و اگر خواهان تغییر هستیم، باید بدانیم تغییر پایدار با تخریب سرمایه اجتماعی ممکن نیست. جبهه مقاومت به اصلاح نیاز دارد، اما اصلاحی که نیروها را به هم نزدیک کند، نه اصلاحی که دیوارهای بیاعتمادی را بلندتر سازد. در شرایطی که طالبان همچنان بر افغانستان مسلطاند، تبدیل اختلافات درونی به جنگ فرسایشی در فضای عمومی، چیزی جز هدر دادن توان و انرژی نیروهای مخالف این گروه نیست.
ما نباید اجازه دهیم خون شهدای خوست، اندراب، پنجشیر، بدخشان، تخار و دیگر مناطق به سرمایهی برای اختلافات شخصی و منطقهی تبدیل شود. آنان که جان دادند، شاید درباره بسیاری از مسائل سیاسی امروز ما دیدگاههای متفاوتی میداشتند، اما یک نقطه مشترک داشتند؛ حاضر نبودند در برابر طالبان تسلیم شوند. این نقطه مشترک باید برای ما ارزش داشته باشد. مقاومت را باید نقد کرد، اما برای بهتر شدن؛ ساختارها را باید اصلاح کرد، اما برای نیرومندتر شدن و رهبران را باید مورد پرسش قرار داد، اما با هدف پاسخگویی و اصلاح، نه انتقامگیری سیاسی. اگر روایت مقاومت را از انحصار افراد، مناطق و گروهها بیرون بیاوریم، میتوانیم دوباره سرمایه اجتماعی آن را تقویت کنیم. مقاومت، روایت مشترک ماست، هیچکس حق انحصار آن را ندارد و هیچ اختلافی نباید ما را از اصل این حقیقت دور کند.




