بخش نخست
احمدشاه مسعود را میتوان از زوایای گوناگون دید: فرماندهی نظامی، سیاستمداری، رهبر مقاومت ملی، یک چهرهی کاریزماتیک، مردی برخاسته از متن تحولات خونین افغانستان و یا شخصیتی که نامش پس از مرگ، از مرزهای زمان و جغرافیا عبور کرده است. اما شاید هیچیک از این تعریفها بهتنهایی برای توضیح جایگاه او کافی نباشد.
مسعود را نمیتوان فقط با تعداد نبردهای سرنوشتسازی که فرماندهی کرد، سرزمینهایی که در اختیار داشت یا دشمنانی که در برابرش ایستادند، شناخت. اهمیت او بیش از همه در روش مواجههاش با قدرت، تجاوز، افراطیت، بحران، مردم و آینده نهفته است.
او در دورهای ظهور کرد که افغانستان میان کودتا، اشغال، جنگ سرد، بنیادگرایی، رقابت قدرتهای منطقهای و مداخلهی بازیگران خارجی گرفتار شده بود. در چنین محیطی، بسیاری از فرماندهان به ابزار جنگ تقلیل یافتند؛ اما مسعود کوشید جنگ را با سیاست، سیاست را با جامعه و مقاومت را با یک چشمانداز سیاسی پیوند بزند.
از همینجاست که ضرورت بازخوانی او آغاز میشود.
بازخوانی مسعود به معنای اسطورهسازی بیچونوچرا نیست؛ همانگونه که نقد او نیز نباید به نفی تمامقد شخصیت و کارنامهاش تبدیل شود. میان این دو قطب، عرصهای جدی برای مطالعه وجود دارد؛ عرصهای که میتوان در آن پرسید: چه چیزی از روش مسعود هنوز برای افغانستانِ امروز قابل مطالعه، استفاده و پیروی است؟
۱. مردی که در متن تجاوز و اشغال به یک نماد برجسته تبدیل شد
نسل مسعود با جنگی روبهرو شد که یک منازعهی داخلی نبود. ورود ارتش مخوف شوروی به افغانستان، کشور را به میدان یکی از بزرگترین رویاروییهای نظامی و ژئوپلیتیکی قرن بیستم تبدیل کرد.
در آن شرایط، مسعود در پنجشیر و سپس در گسترهای وسیعتر از افغانستان، به مهمترین چهره مقاومت نظامی تبدیل شد. اهمیت کار او فقط در ایستادگی نظامی نبود؛ بل در این بود که توانست از بک جغرافیای محدود، شبکهای نسبتاً منسجم از مقاومت ایجاد کند و جنگ چریکی را به یک روش سازمانیافتهی مقابله با نیرویی بسیار مجهزتر تبدیل سازد.
در برابر ارتشی که هواپیما، چرخبال، توپخانه و تجهیزات سنگین در اختیار داشت، نیروهای مسعود عمدتاً از امکانات محدود استفاده میکردند. برتری آنان در جای دیگری بود: شناخت جغرافیا، تحرک، اطلاعات محلی، ارتباط با مردم، انعطاف تاکتیکی و توان بازسازی نیرو پس از شکست.
پنجشیر برای مسعود تنها یک سنگر نبود؛ آزمایشگاهی بود برای تجربهی نوعی مبارزه که در آن جغرافیا، مردم و سازماندهی سه ضلع یک مثلث بودند.
او آموخته بود که جنگ فقط با اسلحه برده نمیشود. جنگ پیش از آنکه در میدان نبرد رخ دهد، در ذهن، اراده و اعتماد مردم آغاز میشود.
همین نکته، مسعود را از بسیاری از فرماندهان جنگی متمایز میکرد.
۲. راز ماندگاری او در میدان جنگ، فقط تاکتیک نظامی نبود
یکی از اشتباههای رایج در مطالعهی مسعود این است که تمام موفقتهای نظامی او به استفاده از کوهستان و جنگ چریکی نسبت داده شود.
جغرافیا مهم بود، اما جغرافیا بهتنهایی فرمانده نمیسازد.
آنچه به جغرافیا معنا میداد، شناخت دقیق شرایط و توانایی مسعود در تبدیل امکانات محدود به ظرفیت نبرد بود. او میدانست چه زمانی باید حمله کند، چه زمانی عقبنشینی نماید و چه زمانی از یک پیروزی نظامی صرفنظر کند تا نیروی خود را برای مرحلهی بعد حفظ سازد.
این همان نقطهای است که مفهوم «رهبری استراتژیک» دربارهی او اهمیت پیدا میکند.
مسعود تنها به پرسش «چگونه امروز بجنگیم؟» فکر نمیکرد؛ پرسش مهمتر برای او این بود که بعد از این نبرد چه اتفاقی خواهد افتاد؟
در روایتهای مربوط به نخستین سالهای مقاومت او، بارها به مشورت با مردم، بزرگان، علما و فرماندهان محلی برمیخوریم. تصمیمهای مهم صرفاً در اتاقی بسته گرفته نمیشد؛ بلکه ایستادگی باید در جامعه ریشه میداشت.
این روش باعث میشد مردم خود را صرفاً تماشاگر جنگ ندانند.
نمونهی روشن آن، گردهمایی مردم پنجشیر پس از تهاجم شوروی است؛ جایی که مسعود ابتدا سخنان علما و بزرگان را شنید و سپس تصمیمهای عملی را مطرح کرد. حتی در تصمیم نظامی برای حمله به یک مرکز، هنگامی که اطلاعات جدید نشان داد دشمن آماده شده است، عملیات به تعویق افتاد.
این جزئیات کوچک، یک واقعیت بزرگ را نشان میدهد: فرماندهی برای مسعود به معنای اصرار بر تصمیم قبلی نبود؛ توانایی تغییر تصمیم در برابر اطلاعات جدید و طرح استراتژی تازه با پیچیدگیهای نَو نیز بخشی از فرماندهی بود.
۳. ایستادگی برای او فقط جنگ با یک ارتش نبود
اگر ایستادگی مسعود در دهههای ۶۰ و سالهای قبل از آن را صرفاً در چارچوب جنگ با شوروی ببینیم، بخش بزرگی از اندیشهی او نادیده گرفته میشود.
مسعود بهتدریج دریافت که افغانستان فقط با بیرون رفتن یک ارتش خارجی از بحران خارج نمیشود. مسئلهی اصلی، ساختن یک نظم سیاسی بود که بتواند پس از جنگ نیز دوام بیاورد.
از همینرو، در سالهای بعد، فعالیتهای او از حوزهی نظامی فراتر رفت و به سیاست، روابط خارجی، سازماندهی اجتماعی و ایجاد ارتباط با گروههای مختلف کشیده شد.
این تحول مهم است.
فرماندهی که تنها به پیروزی نظامی فکر میکند، پس از پایان جنگ ممکن است با خلأ سیاسی مواجه شود؛ اما بهباور استراتژیستهای مطرح، فرماندهی که از ابتدا به «روز بعد» میاندیشد، ناچار است دربارهی سیاست، مشروعیت، جامعه و آینده نیز فکر کند.
مسعود به همین دلیل از همان آغاز تلاش کرد مبارزه را از یک مجموعهی پراکندهی جنگجویان به ساختاری سازمانیافتهتر تبدیل کند.
شورای نظار(تشکیلات نظامی منظم حزب جمعیت)، بخشی از همین تجربهی سازماندهی بود. بنابرین، او درک عمیقی از تئوری فرماندهی داشت.
یک فرمانده موفق فقط کسی نیست که دستور صادر کند؛ بلکه باید بتواند:
اطلاعات را تحلیل کند، تصمیم بگیرد، مأموریت را به فرماندهان هستهها و یا چریکها روشن توضیح دهد، نیروها را هماهنگ کند، شرایط را ارزیابی نماید، در صورت ضرورت تصمیم خود را تغییر دهد. مسعود دقیقاً همینگونه بود.
ادامه دارد…




