
چشمان معصومانه کودکانم که تصویر فقر را نمایش میدهند دردیست که استخوانم را میسوزاند
در قلب شهر کابل، جایی که بادهای سرد زمستانی از میان کوچههای تنگ و تاریک میپیچید، خانهای کوچک و نمناک پناهگاه خانوادهای است که روزگاری

در قلب شهر کابل، جایی که بادهای سرد زمستانی از میان کوچههای تنگ و تاریک میپیچید، خانهای کوچک و نمناک پناهگاه خانوادهای است که روزگاری

مادر احمد در سال ۱۴۰۱ در یک روز تابستانی که آفتاب نورش را در کوه و برزن هندوکش گسترده بود نزد ما در قرار گاه

دیروز، درست وسط سرمای زمستان، به خانهی مریم رفتم. کوچهای که به خانهشان میرسید، پر از برف و گل بود. برفهای سنگین که روی دیوارهای

این بار به سراغ دختری رفتم که روزی در دنیای بیپایان آرزوها و امیدها قدم میزد، دنیای که در آن هر روز به آیندهای روشن

مریم را از زمانی که در مکتب دانشآموز بودم میشناسم. او دختری بود از یکی، از روستاهای دورافتاده بغلان که در کابل زندگی میکرد. در

عاطفه را از دوران که استاد مدرسه دینی بودم در کابل میشناسم، دختری که با هزار شور و اشتیاق به مکتب و مدرسه دینی میرفت.

بسم الله الرحمن الرحیم به نام آزادی و عدالت برادران و خواهران همسنگر! در این تاریکترین شبها که دیوارهای زندان ما را از شما جدا

نویسنده: فرید عمری چندی پیش با خانم منیژه صدیقی صحبت کردم، او تقربیا یک سالکمتر در زندان گروه طالبان بود و روایتهای دردناک و متاثر

یک باشنده افغانستان که مقیم امریکا است و چند ماه قبل به افغانستان سفر کرده تا جویا احوال فامیلاش شود، پس از یک ماه سپری

مارینا سادات، دختر هزاره و شیعه به تاریخ ۲۹ قوس سال ۱۴۰۲ از منطقه دشت برچی شهر کابل توسط افراد امر به معروف گروه طالبان