
۴۸ ساعت خاموشی؛ دو شبانهروز در حسرت دنیای ازدسترفته
من فرید هستم؛ نامی مستعار برای دختری واقعی در سرزمینی که حتی نفس کشیدن دخترها هم باید به اجازهی کسی باشد. افغانستان سرزمینی است که

من فرید هستم؛ نامی مستعار برای دختری واقعی در سرزمینی که حتی نفس کشیدن دخترها هم باید به اجازهی کسی باشد. افغانستان سرزمینی است که

آزادی فردی یکی از حقوق اساسی و بنیادین انسان است که در سراسر جهان بهعنوان یکی از ارکان اصلی کرامت انسانی شناخته میشود. این حق،

چهار سال است که آفتاب بر بامهای این سرزمین دیگر آن گرمای پیشین را ندارد. چهار سال است که نور خورشید هم انگار با ما

پنجشیر را با شورِ بازگشت در سینه آورده بودم کوهها مثل قابِ خاطره، رود مثل ترانهای آشنا. اما راه، از همان آغاز، پر از نشانههایی

در روزهای اخیر، کابل بوی خفقان میدهد. سایهی سنگین ترس و اختناق، دوباره بر شانههای زنان این شهر آوار شده. گروه طالبان، موج تازهای از

چند ماه پیش، در گفتوگویی با یکی از دوستانم که باشنده بغلان بود، سخنان تلخی شنیدم که بهراستی در عمق قلبم زخمهای ناگفتنی ایجاد کرد.

مرجان، دختری هفدهساله با چشمانی که روزگاری برق امید در آنها میدرخشید، حالا در گوشهای از اتاق گلی کوچکش در روستای «سنگتخت» در ولایت دایکندی،

جامعه افغانستان در نیمقرن اخیر شخصیتهایی را در دامان خود پرورانده که تاریخ کمتر نظیرشان را به یاد دارد؛ مردانی که میتوان آنان را با

روز گذشته با زهرا صحبت کردم. او دختری است از یکی از روستاهای دور افتادهی شهرستان خوست، جایی که زندگی همچون سایهای خاموش در دل

در قلب شهر کابل، جایی که بادهای سرد زمستانی از میان کوچههای تنگ و تاریک میپیچید، خانهای کوچک و نمناک پناهگاه خانوادهای است که روزگاری