خاطره اول
دفعه اول بود که تخار سقوط کرده بود. همگی برآمده بودند. من در دشت روباه بودم، یک هلیکوپتر نشست کرد و من هم خود را از افغانستان کشیدم. در تاجیکستان من، امر صاحب و حاجی قدیر در سفارت در یک اتاق نشسته بودیم. در آنجا نمیدانم سفیر کدام کشور بود که آمد و گفت: “کشور من آماده است ۱۰۰۰ تن از قمندانان و خانوادههایشان را به کشور ما انتقال دهد.” امر صاحب کمی عاطفی شد که من این ملت و مردم را رها کرده عازم دیگر کشور شوم. من وضعیت امر صاحب را متوجه شدم که آمر تحت فشار زیاد، کمی عاطفی شد. من فرار کردم به اوتاق مقابل، دروازه را بستم. در آن اتاق تشناب وجود داشت. نل آب را رها کردم و سر خود را به زیر نل آب گرفتم و به همان شر شر آب، بوغ میزدم و گریه میکردم. احساس من این بود، سر امر صاحب ما چی آمده باشد، فکر کنید. عقده خود را با همین گریه خالی کردم و بعد از این دوباره به اتاق رفتم. امر صاحب فهمید که من چگونه حالت را سپری کردهام.
خاطره دوم
من در ولایت غور بودم، شکست کردم. مرکز ولایت غور را دشمن گرفت و من در ساحه غلمین عقب نشینی کردم. در آن زمان ستلایت نداشتم. مدت دو شب و دو روز بطری ما شارژ نداشت که در مخابره صحبت میکردم. بعد از دو شب و دو روز بطری را جای روان کردم که چارچ کردند و آوردند. در مرکز با آمر صاحب وصل شدم. آمر صاحب با همان ادبیات جنگی، پرسید: “جایته دشمن گرفت؟” من گفتم: “بلی.” گفت: “خودت را به مناطق کوهی بکش.” گفتم: “درست است.” گفت: “من چی کرده میتوانم؟” گفتم: “هیچ. من در حال گشت هستم و هر چیز دارم. تا خودم نگفته باشم، هلیکوپتر برایم روان نکنید.” گفتم: “مطمئین باشید مرا دشمن زنده گرفته نمیتواند و اگر کشته شدم متوجه اولادهایم باشید.” اولادها در هند بودند. از صدایش فهمیدم که آمر صاحب عاطفی شد و جمله آخرش این بود: “خدا نگاهت کنه.”
خاطره سوم
در خواجه بهاودین بودیم. وضعیت نگران کننده بود. ساعتهای یازده و دوازده شب بود. آمر صاحب را تا کنار دریای آمو همراهی کردم، چون آمر صاحب به آنطرف دریا، در درقد در باغ قاضی کبیر میبود. من با موتر آمر صاحب، همراه ایشان حرکت کردیم. بین درقد و خواجه بهاالدین یک جنگل بود. در بین جنگل، نمیدانم که در دل آمر صاحب چی گشت. گفت: “موتر را ایستاد کن.” خلیفه یاسین سرجلو بود و جمشید دستیار امر صاحب در سیت اول موتر نشسته بود. هر دویشان را پیاده کرد. من همراه آمر صاحب در سیت پشت سر بودیم.
آمر صاحب به من گفت: “وضعیت را چی میبینی؟”
در پاسخ گفتم: “بدخشان شاید سقوط کند.”
گفت: “تو چی میکنی؟ میباشی یا که میری؟” گفتم: “آمر صاحب من کجا میروم؟” عاطفی شدم و گفتم: “من مرگ تو را دیده نمیتوانم، من پیش از تو خود را میکشم.” آمر هم احساس کردم که کمی عاطفی شد. هر دویمان گردن به گردن شدیم و گریستیم. این قسم حالت آمر صاحب را من هیچ وقتی ندیده بودم، بسیار سخت بود.
به من گفت: “بسیار دشمن داشتی، همه کوشش میکردند که تخریبات کنند. من هم بسیار در حقت جفا کردم؛ اما حالا دقیقاً درکت کردم. به تعهد و تواناییات باور دارم که یک بدنه افغانستان را اداره میتوانی. بسیاریها به جنگ ما باور ندارند، خصوصاً سه نفر که ضرور نیست نام بگیرم.”
آمر صاحب گفت: “این سه نفر که در اینجا هستند، در جنگ ما معتقد نیستند. اینها به احتمال اینکه اگر من کابل را بگیرم اینها دوباره وزیر شوند، اینجا هستند. من اینها را به دست خود محاکمه و مجازات میکنم.”
گفتم: “راجع به تصامیم خودت حرف ندارم، من همیشه در کنارت هستم.”
به من گفت: “چی میکنی؟”
گفتم: “جنگ را در گردن افغانستان ادامه میدهم.”
گفت: “این هم یک راه است؛ اما من فکری دیگر دارم که یک یک نفر از بزرگان، در جزایر جنگی پایان شوند. تو باید در غور بروی. استاد خلیلی در بامیان است، محقق در بلخاب است، استاد عطا در دره سوف است، تو باید در غور بروی.”
گفت: “آیا حاضر هستی که در غور بروی؟”
من با درک شرایط و وضعیت روحی آمر فکر کردم که حرف مردانه بزنم.
گفتم: “آمر صاحب آن شرایط که خودت میپرسیدی آن دیگر شرایط بود، در این وضعیت هر سوراخی را که میفهمی من بند کرده میتوانم، مرا همانجا روان کن.” بعد همان بود که من و اسماعیل خان به غور رفتیم.
وقتی جانب غور حرکت میکردم، گفتم: “از این تابلیتهای ضد سم، اگر داشته باشید برایم بده.”
گفت: “آیا ترسیدی؟”
گفتم: “اگر بترسم نمیروم. غور مارهای بسیار خطرناک دارد و گژدم خطرناک، و دیگر اینکه دشمن کار کند و چیزی در مهمانیها برایم بخوراند. از این خاطر گفتم.”
آمر صاحب گفت: “این قسم تو را نمیکشند.”
من دوباره پرسیدم: “چگونه من را میکشند؟”
گفت: “میبینی که بادیگاردهایم مطمئنترین افراد هستند، آفتابه وضوی من را آب پر کرده میآرند. من آن آب را میریزانم و آفتابه را سه بار آبکش میکنم و از جوی خودم آب میگیرم و تشناب میروم استنجاه میکنم و وضو میگیرم. همین قسم روزهای جمعه در نماز جمعه در مسجد میروم، بوتهایم را میکشم به بادیگارد نمیدهم. خودم در مسجد میبرم، در پیش رویم میمانم و دوباره بعد از ادای نماز بوتهایم را میآرم پیش رویم میگذارند و خودم میپوشم.
دشمن به موادی دسترسی پیدا کرده که در آفتابه آب و در کف بوت پاش میدهد. آفتابه آب را استنجاه گرفتی در نیم ساعت اثر میکند و از بین میبرد، همچنان که بوت را پوشیدی پاهایت که عرق کند اثر میکند و از بین میبرد. متوجه آفتابه آب و بوتها باش و نان قوما را بیدریغ نوش جان کن. هر جا هر جا نرو، فقط جنگ را اداره کن.”
متاسفانه دیگر آمر صاحب را ندیدم. من در ولسوالی چهار سده غور بودم که گفتند موتر آمر صاحب را مین زده. فهمیدم که آمر صاحب شهید شده است.




