مقدمه
جناب دکتر محیالدین مهدی در گفتوگویی بر «گذار» و «عبور» از مسعود و مزاری برای اتحاد تاجیکان و هزارگان تأکید کرده است.
در این میان پرسش اصلی این است که آیا گذار از مسعود برای اتحاد تاجیکان و هزارگان لازم و ضروری است؟
پرسش دومی این است که پیش فرض های این اندیشه چیست؟ چه نقدهایی را می توان بر این پیش فرض ها وارد کرد؟
به نظر میرسد این سخنان دکتر مهدی بر چند پیشفرض استوار است.
پیشفرض نخست: تاجیکان و هزارگان دو قومی هستند که همه به یک فکر اند، یک اندیشه دارند، یک حزب دارند، یک رهبر دارند و یک قرائت از دین دارند.
این پیشفرض از بنیاد مشکل دارد؛ زیرا نه تاجیکان یک مجموعه یکدست فکری و سیاسیاند و نه هزارگان.
در میان تاجیکان، از نسلهای پیشین، جریانها و گرایشهای مختلفی وجود داشته است؛ از کمونیستها و چپگرایان گرفته تا اخوانیها، مجاهدان، ستمیها، ملیگرایان و جریانهای مختلف مذهبی و سیاسی. در نسل جدید نیز این تنوع نهتنها از میان نرفته، بلکه شکلهای تازهتری پیدا کرده است؛ از دموکراتها و لیبرالها گرفته تا فدرالخواهان، طرفداران نظام غیر متمرکز، اسلامگرایان، ملیگرایان و جریانهای مختلف هویتگرا.
حتی در میان کسانی که خود را تاجیک میدانند، درباره تعریف هویت، نسبت دین و سیاست، نوع نظام سیاسی، ساختار دولت، تمرکز یا توزیع قدرت، فدرالیسم، دموکراسی و بسیاری از مسائل اساسی دیگر اتفاق نظر وجود ندارد. بنابراین نمیتوان از «تاجیکان» بهعنوان یک جریان فکری و سیاسی واحد سخن گفت که گویا همه اعضای آن یک رهبر، یک حزب و یک اندیشه دارند و همه مسعودیست، هستند.
در میان هزارگان نیز وضعیت تفاوت چندانی ندارد. در نسلهای پیشین، جریانهای مختلفی در میان آنان حضور داشتهاند؛ از کمونیستها و مجاهدان گرفته تا جریانهای مذهبی، نیروهای نزدیک به اندیشه خمینی، مخالفان آن جریانها و نیروهای مستقل و غیرمذهبی.
در نسل جدید نیز با طیف متنوعی از گرایشها روبهرو هستیم؛ از هویتگرایان هزاره و هزارهایستها گرفته تا دموکراتها، فدرالخواهان، طرفداران نظام غیر متمرکز، جریانهای مذهبی و نیروهای سکولار و مدنی. بنابراین، همه مزاری ایست نیستند.
بنابراین، «هزارگان» نیز مانند «تاجیکان» یک جامعه متکثر و چندصدایی است، نه یک حزب سیاسی یا یک جریان فکری واحد.
پیشفرض دوم: زبان پارسی، زنجیرهٔ وحدتبخش تاجیکان و هزارگان است و تنها جنگهای مسعود و مزاری در کابل مانع اتحاد آنان شده است و امروز مسعودیسم و مزاری ایسم مانع اتحاد آنان است.
این پیشفرض نیز قابل نقد است؛ زیرا اگر زبان پارسی را مهمترین یا اصلیترین حلقهٔ پیونددهندهٔ تاجیکان و هزارگان بدانیم، باید در عمل نیز نوعی اشتراک نظر و حساسیت مشترک نسبت به این زبان وجود داشته باشد. در حالیکه رویدادها و بحثهای روزهای اخیر نشان داد که چنین اتفاق نظری دستکم در میان بخش قابل توجهی از هزارهها وجود ندارد.
در روزهای گذشته، هنگامی که بحث زبان پارسی و جایگاه آن مطرح شد، بخش قابل توجهی از هزارهها نهتنها از عنوان و شاکله ای «زبان پارسی» دفاع نکردند، بلکه در برابر آن، «زبان هزارگی» را عنوان و علم کردند و آن را بهعنوان یک زبان مستقل و متمایز برجسته کردند.
نکتهٔ قابل تأمل این است که این دیدگاه تنها از سوی افراد عادی یا کاربران شبکههای اجتماعی مطرح نشد؛ بلکه در میان بسیاری از روشنفکران، نویسندگان، فیلسوفان، دینشناسان و اهل فکر هزاره نیز دیده شد. یعنی مسئله صرفاً یک اختلاف لفظی یا یک بحث حاشیهای میان کاربران فضای مجازی نبود، بلکه در میان بخشی از نخبگان فکری و فرهنگی نیز این نگاه وجود داشت.
البته در میان هزارهها کسانی نیز هستند که از زبان پارسی دفاع میکنند و آن را بخشی از میراث مشترک فرهنگی میدانند؛ بهویژه برخی زبانشناسان و پژوهشگران هزاره که بر پیوندهای تاریخی و زبانی تأکید دارند.
اما همین واقعیت که در چنین بحثی، بخش قابل توجهی از نخبگان و فعالان فکری هزاره در برابر عنوان «پارسی» ایستادند و بر «هزارگی» تأکید کردند، نشان میدهد که نمیتوان زبان پارسی را بهعنوان یک امر بدیهی و مورد توافق همه، زنجیرهٔ وحدتبخش تاجیکان و هزارگان فرض کرد.
پیشفرض سوم: شخصیت و اندیشهٔ مسعود مانع اتحاد هزارهها و تاجیکان است.
این پیشانگاره نیز قابل نقد است؛ زیرا اگر به کارنامهٔ سیاسی و نظامی مسعود، بهویژه در دورهٔ مقاومت اول، مراجعه کنیم، شواهد تاریخی نشان میدهد که او در برابر ائتلاف نیروهای مختلف سیاسی و قومی، رویکردی انعطافپذیر داشت و برای ایجاد یک جبههٔ مشترک در برابر دشمن، از ظرفیتهای گوناگون سیاسی و اجتماعی استقبال میکرد.
اندیشهٔ ملی مسعود، دستکم در تجربهٔ مقاومت اول، خود را در یک چارچوب محدود قومی تعریف نمیکرد. او برای همکاری با نیروهای مختلف، آغوش بازی داشت و تلاش میکرد اختلافات فکری، قومی و سیاسی، مانع شکلگیری یک جبههٔ مشترک برای دفاع از افغانستان نشود.
نمونهٔ روشن آن، رابطه و دیدارهای مستقیم او با رهبران هزاره، از جمله استاد محمدکریم خلیلی و استاد محمد محقق است. مسعود با استاد خلیلی و استاد محقق چندین دیدار مستقیم داشت و این تماسها در نهایت به همکاری و ائتلاف نیروهای مختلف در برابر طالبان انجامید.
این واقعیت تاریخی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر شخصیت و اندیشهٔ مسعود ذاتاً مانع اتحاد تاجیکان و هزارهها بود، توضیح این سطح از ارتباط، مذاکره و همکاری میان او و رهبران هزاره دشوار میشد.
پیشفرض چهارم: همهٔ تاجیکان و هزارهها قومی فکر میکنند و بر اساس قومیتگرایی میتوانند با یکدیگر ائتلاف کنند.
این پیشفرض نیز قابل نقد است؛ زیرا واقعیت سیاسی امروز افغانستان نشان میدهد که نمیتوان تاجیکان و هزارهها را بهعنوان دو جامعهای تصور کرد که همهٔ اعضای آن بر اساس قومیت میاندیشند و تمام محاسبات سیاسی آنان نیز بر محور قومیت قرار دارد.
برای نمونه، جبههٔ مقاومت ملی افغانستان، که رهبری آن را یک تاجیک بر عهده دارد، اساساً خود را در چارچوب یک تشکل صرفاً قومی تعریف نمیکند و سیاست قومی را بهعنوان مبنای فعالیت سیاسی خود رد میکند. جبههٔ آزادی افغانستان نیز، که از دیگر تشکلهای مهم مخالف طالبان با رهبری یک تاجیک است، خود را بر مبنای قومیت تعریف نکرده و سیاست آن نیز صرفاً قومی نیست.
بنابراین، صرف تاجیکبودن رهبر یک جریان سیاسی به این معنا نیست که آن جریان الزاماً سیاست قومی دارد؛ همانگونه که هزارهبودن رهبر یا اعضای یک جریان نیز بهخودیخود به معنای قومگرایی آن جریان نیست.
اگر این واقعیت را بپذیریم، روشن میشود که جامعهٔ تاجیک و هزاره را نمیتوان یک بلوک قومی واحد فرض کرد که برای اتحاد با یکدیگر، صرفاً نیازمند کنارگذاشتن یا عبور از شخصیتهای تاریخی هستند.
پیشفرض پنجم: اتحاد تاجیکان و هزارگان میتواند به ائتلافی منجر شود که «طلسم سلطهٔ پشتونی»، بهویژه در الگوی طالبانی آن، را بشکند.
این پیشفرض نیز چندان امیدوارکننده و مستحکم به نظر نمیرسد؛ زیرا برای اثبات آن، ابتدا باید پذیرفت که صفبندیهای سیاسی افغانستان الزاماً بر اساس قومیت شکل میگیرند و تاجیکان و هزارهها نیز بهصورت یک بلوک سیاسی واحد در برابر یک بلوک پشتون قرار میگیرند؛ در حالیکه تجربهٔ سیاسی افغانستان چنین تصویر سادهای را تأیید نمیکند.
نخست اینکه حتی در ساختار کنونی طالبان نیز شمار قابل توجهی از تاجیکان حضور دارند. بنابراین نمیتوان به سادگی «تاجیک» را در یک سوی معادله و «پشتون طالب» را در سوی دیگر قرار داد. طالبان، با وجود غلبهٔ رهبری و ساختار پشتونمحور، توانسته است شماری از تاجیکان و افراد متعلق به دیگر اقوام را نیز در ساختار سیاسی، نظامی و اداری خود جذب کند. از اینرو، قومیت بهتنهایی تعیینکنندهٔ صفبندی سیاسی نیست.
از سوی دیگر، اگر قرار باشد اتحاد تاجیکان و هزارگان را بهعنوان یک ائتلاف ضدسلطهٔ پشتون تعریف کنیم، پرسش مهم دیگری نیز مطرح میشود: جایگاه اوزبیکها در این معادله چیست؟
آیا اوزبیکها الزاماً به چنین ائتلافی خواهند پیوست؟ آیا آنان این اتحاد را منافع سیاسی و قومی خود میدانند؟ یا ممکن است، همانگونه که در برخی مقاطع دوران جمهوریت شاهد بودیم، اوزبیک ها به تکت پشتونی پیوستند.
از این منظر، این پیشفرض نیز بسیار متزلزل است؛ زیرا هم تاجیکان در میان طالبان حضور دارند، هم صفبندیهای سیاسی الزاماً قومی نیستند، و هم پیوستن یا نپیوستن اوزبیکها به چنین ائتلافی قابل پیشبینی نیست.
نتیجهگیری و راهحل
به نظر میرسد که مسعود و مزاری و اندیشههای آنان مانع اتحاد و ائتلاف تاجیکان و هزارهها نیستند؛ بلکه موانع واقعی اتحاد مخالفان طالبان را باید در جای دیگری جستوجو کرد.
نخست؛ نبود حمایت بینالمللی و منطقهای از مخالفان طالبان.
یکی از مهمترین مشکلات مخالفان طالبان، نبود یک پشتجبههٔ نیرومند منطقهای و بینالمللی است. نیروهای مخالف طالبان زمانی میتوانند به یک نیروی مؤثر تبدیل شوند که از نظر سیاسی، دیپلماتیک، مالی و حتی لجستیکی از پشتوانهٔ لازم برخوردار باشند. نبود چنین حمایتی، مخالفان طالبان را عملاً با مشکل «نبود پشتجبهه» مواجه ساخته و توان آنان را برای ایجاد یک حرکت منسجم کاهش داده است.
دوم؛ پیرشدن رهبران سیاسی نسل گذشته و فاصلهگرفتن آنان از میدان مبارزه.
بخش قابل توجهی از رهبران سیاسی نسل گذشته امروز از نظر سنی پیر شدهاند و شرایط زندگی و سیاسی آنان نیز با گذشته تفاوت کرده است. در کنار آن، بخشی از این رهبران به زندگی مرفه و امکانات مالی دست یافتهاند. طبیعی است که چنین وضعیتی میتواند از میزان تحرک، ریسکپذیری و آمادگی آنان برای ورود دوباره به یک مبارزهٔ دشوار سیاسی و نظامی بکاهد. نسلی که زمانی در میدان جنگ و مقاومت حضور داشت، امروز در بسیاری موارد با شرایطی کاملاً متفاوت روبهرو است.
سوم؛ نبود ایدئولوژی و فرسایش فکری در میان نسل جوان.
یکی از مهمترین مشکلات نسل جدید مخالفان طالبان، خلأ ایدئولوژیک و فکری است. نسل جوانی که باید بتواند یک آرمان، یک چشمانداز و یک روایت بزرگ برای آینده ارائه کند، در بسیاری موارد دچار نوعی اضمحلال ایدئولوژیک شده است. تجربهٔ جمهوریت، همراه با گسترش فردگرایی و برخی قرائتهای لیبرالی، نتوانست یک اندیشهٔ منسجم و بسیجکننده برای نسل جدید ایجاد کند.
ایدئولوژی، اگر بتواند بر پایهٔ عدالت، آزادی، کرامت انسانی، استقلال، هویت ملی و یک تصور روشن از آینده شکل بگیرد، میتواند نیرویی برای گردآوردن نسل جوان باشد. چنین اندیشهای میتواند نسل جدید را از وابستگی کامل به رهبران پیر و نسلهای گذشته بیرون آورده و به آنان نقش مستقل در ساختن آینده بدهد.
چهارم؛ نبود یک پلتفرم یا چارچوب مشترک برای نیروهای مخالف طالبان.
در حال حاضر، یکی از مشکلات اساسی این است که گروهها و جریانهای مختلف مخالف طالبان، چارچوب مشترکی ندارند که همه بتوانند خود را در آن ببینند. هر جریان نگران است که اگر وارد یک ائتلاف شود، در آینده سهم سیاسی، حقوقی یا اجتماعی خود را از دست بدهد و پس از سقوط یا تغییر نظام، گروه دیگری تمام قدرت را در اختیار بگیرد.
بنابراین، پیش از آنکه از اتحاد سخن گفته شود، باید یک پلتفرم مشترک و قابل اعتماد ایجاد شود؛ پلتفرمی که در آن حقوق همهٔ جریانها، اقوام، مناطق و نیروهای سیاسی تضمین شده باشد و هیچ گروهی احساس نکند که با پیوستن به ائتلاف، در آینده از قدرت کنار گذاشته خواهد شد.
چنین چارچوبی باید به جای تقسیم قدرت بر اساس روابط شخصی و موقت، قواعد روشن و قابل قبول برای مشارکت سیاسی، انتقال قدرت، عدالت، حقوق شهروندی و ساختار آیندهٔ دولت ارائه کند.
پنجم؛ نبود یک تشکل کلان و هژمونیک با توانایی فکری، مالی، سیاسی و جغرافیایی برای گردآوردن نیروها.
یکی دیگر از مشکلات اساسی، نبود یک تشکل بزرگ و هژمونگونه است که بتواند از نظر فکری، سیاسی، مالی و سازمانی نیروهای پراکنده را گردهم آورد و آنان را در یک مسیر مشترک قرار دهد.
کاری که در مقاومت اول، احمدشاه مسعود، قهرمان ملی افغانستان انجام داد، صرفاً فرماندهی یک نیروی نظامی نبود؛ او توانست در یک جغرافیای گسترده، شبکهای از نیروهای سیاسی، نظامی و اجتماعی ایجاد کند و میان جریانها و شخصیتهای مختلف، نوعی همکاری و ائتلاف به وجود آورد. همین ظرفیت هژمونیک بود که امکان میداد نیروهای متنوع، با وجود اختلافات فکری و سیاسی، حول یک هدف بزرگتر گردهم آیند.
از این منظر، شاید مسئلهٔ امروز مخالفان طالبان نه «عبور از مسعود و مزاری»، بلکه فقدان یک پروژهٔ بزرگتر از اشخاص، یک اندیشهٔ بسیجکننده، یک پلتفرم مشترک و یک نیروی سازماندهنده و هژمونیک باشد.
بنابراین، اگر قرار است اتحاد و ائتلافی در برابر طالبان شکل بگیرد، راهحل را نباید در حذف شخصیتهای تاریخی از حافظهٔ جمعی جستوجو کرد؛ بلکه باید نیروهای جدیدی ساخت که بتوانند از تجربهٔ گذشته استفاده کنند، اما در سطح فکری و سازمانی از گذشته فراتر بروند.
مسئله، عبور از مسعود و مزاری نیست؛ مسئله، ساختن چیزی است که بتواند در شرایط امروز، نقشی را ایفا کند که مسعود و دیگر رهبران مؤثر نسل گذشته در شرایط زمان خود ایفا کردند.




