اگر احمد مسعود نمی‌ایستاد؛ افغانستان پس از سقوط کابل در چه وضعی بود؟

نویسنده: عبدالمطلب فراجی

خوب به یاد دارم؛ روز دوم سقوط کابل بود که به سوی پنجشیر رهسپار شدم. در دو سوی «پل آهن گلبهار»؛ از سمت شیرخان‌خیل و خانه استاد فرید شهید، پرچم طالبان افراشته بود، اما در سوی دیگر، در سمت بازار گلبهار و دستمال‌فروشی‌ها، پرچم سه‌رنگ افغانستان به اهتزاز درآمده بود؛ پرچمی که برای ما در آن لحظه چیزی فراتر از یک نماد سیاسی بود. وقتی موتر ما از روی پل عبور کرد و برای چند ثانیه از زیر آن پرچم گذشتیم، واژه‌ای در قاموس زبان نمی‌یابم که بتواند آن حس عجیب و عمیق را توصیف کند؛ حسی شبیه دیدن روزنه‌ای از آزادی در میان تاریکی مطلق.

در آن موتر شش نفر بودیم؛ یک پیرمرد ریش‌سفید و پنج جوان. به خدا قسم، در تمام مسیر هراسی از طالبان نداشتیم. بیشتر به کسانی می‌ماندیم که سیلاب همه دارایی‌شان را برده و حالا، پس از سرگردانی، راهی برای نجات یافته‌اند. برای ما، آن راه پنجشیر بود و آن پرچم نشانه‌ای از این باور که سقوط کابل پایان همه‌چیز نیست. همان چند ثانیه‌ای که چشمانمان به پرچم سبز، سفید و سیاه افتاد، حس آزادی و پرواز در جانمان دوید؛ گویی برای لحظه‌ای از دوزخ اسارت بیرون آمده و به بهشت امید قدم گذاشته بودیم.

نور خوشحالی در تار و پود ریش آن پیرمرد مجاهد که همسفرمان بود، آشکارا دیده می‌شد. برای نسلی که سال‌ها جنگ، مهاجرت، سقوط و بی‌ثباتی را تجربه کرده بود، دیدن پرچمی که در برابر طالبان ایستاده بود، معنای بزرگی داشت. آن روز در پنجشیر تنها یک جبهه نظامی شکل نمی‌گرفت؛ برای بسیاری، امیدی سیاسی و روانی نیز متولد می‌شد؛ امیدی که می‌گفت افغانستان پس از سقوط کابل هنوز تمام نشده است.

احمد مسعود در همان روزهای نخست تصمیم گرفت در برابر سلطه طالبان بایستد. درباره شیوه عملکرد، تصمیم‌ها و کارنامه جبهه مقاومت ملی می‌توان اختلاف نظر داشت و بسیاری از این موارد نیز قابل نقد است، اما اصل ایستادگی را نمی‌توان از حافظه سیاسی افغانستان حذف کرد. در شرایطی که بخش بزرگی از ساختار سیاسی و نظامی کشور فروپاشیده بود، شکل‌گیری نخستین سنگرهای مقاومت این پیام را به داخل و خارج افغانستان رساند که طالبان با کشوری خاموش و تسلیم‌شده مواجه نیست.

مردم ما در کنار احمد مسعود ایستادند، جنگیدند و جان باختند. فرمانده حسیب پنجشیری و شماری از یارانش نیز در همین مسیر جنگیدند و سرانجام جان خود را از دست دادند. یاد این قربانیان برای من تنها بخشی از یک روایت سیاسی نیست؛ بخشی از خاطره نسلی است که در یکی از تاریک‌ترین مقاطع تاریخ معاصر افغانستان، میان تسلیم و ایستادگی، راه دوم را انتخاب کرد. به همین دلیل، نمی‌توان مقاومت را تنها با ضعف‌ها و کاستی‌های آن تعریف کرد و نقش امیدآفرین آن را در روزهای نخست نادیده گرفت.

پرسش مهم این است؛ اگر احمد مسعود در آن روزها تصمیم به ایستادگی نمی‌گرفت، افغانستان امروز در چه جایگاهی قرار داشت؟ نمی‌توان با قطعیت گفت که مسیر تحولات چگونه رقم می‌خورد، اما یک واقعیت روشن است؛ مقاومت مسلحانه و سیاسی، مسئله افغانستان را از سطح یک «سقوط کامل» به موضوعی همچنان باز و حل‌نشده تبدیل کرد. این ایستادگی به جامعه افغانستان و جهان نشان داد که طالبان با مقاومت و مخالفت روبه‌رو هستند و بازگشت آنان به قدرت به معنای پایان خواست مردم افغانستان برای آزادی، حقوق و مشارکت سیاسی نیست.

از دید من، یکی از اهمیت‌های تاریخی نخستین مقاومت همین بود که اجازه نداد روایت «پایان افغانستان» با سقوط کابل تثبیت شود. مقاومت، هرچند محدود و پرهزینه، نشان داد که هنوز کسانی حاضرند برای آینده‌ای متفاوت بجنگند. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از کسانی که آن روزها نام جبهه مقاومت را می‌شنیدند، احساس متفاوتی پیدا می‌کردند؛ احساسی شبیه همان چیزی که من در آن ده ثانیه عبور از پل آهن گلبهار تجربه کردم؛ حس کوتاه اما عمیق آزادی در دل تاریکی.

این سخن به معنای نادیده گرفتن کاستی‌ها نیست. جبهه مقاومت و رهبران آن نیز مانند هر جریان سیاسی و نظامی دیگری باید پاسخ‌گوی عملکرد خود باشند. نقد حق مردم است و هیچ جریان سیاسی نباید خود را فراتر از نقد بداند. گلایه‌های درون‌جبهه‌ای، اختلاف دیدگاه‌ها و اعتراض به تصمیم‌های مشخص می‌تواند بخشی طبیعی از یک جریان زنده باشد. اما میان نقد و بی‌حرمتی باید مرزی روشن وجود داشته باشد. نقد می‌تواند سازنده باشد، اما تحقیر شخصیت‌ها، خانواده‌ها و قربانیان چیزی به آینده افغانستان اضافه نمی‌کند.

حتی ویدیوی فرمانده حسیب که پس از شهادتش منتشر شد و برخی آن را دستاویزی برای حمله به خانواده احمدشاه مسعود قرار دادند، در برداشت من بیش از آن‌که نشانه جدایی از مقاومت باشد، بیانگر یک گلایه و اختلاف درون‌جبهه‌ی بود. فرمانده حسیب راه خود را از مقاومت جدا نکرد و سرانجام نیز در همان مسیر جان باخت. بنابراین، نباید اختلافات و گلایه‌های درونی را بهانه‌ای برای نفی کلیت مقاومت یا بی‌حرمتی به کسانی قرار داد که در این مسیر قربانی شدند.

من شخصاً خود را مدیون احمد مسعود می‌دانم؛ نه به این معنا که او را بی‌خطا یا فراتر از نقد بدانم، بلکه از این جهت که در یکی از دشوارترین لحظات تاریخ معاصر افغانستان، انتخاب او برای ایستادگی، برای بسیاری از ما معنای امید داشت. اگر او در آن روزها نمی‌ایستاد، شاید امروز درباره افغانستان پس از سقوط کابل با روایت دیگری سخن می‌گفتیم؛ روایتی که در آن حتی تصور مقاومت نیز دشوارتر بود.

به همین دلیل، امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم میان نقد و بی‌حرمتی تفاوت بگذاریم. می‌توان از عملکرد مقاومت ناراضی بود، می‌توان از تصمیم‌های احمد مسعود انتقاد کرد و می‌توان درباره آینده این جریان پرسش‌های جدی مطرح کرد؛ اما نباید تاریخ، فداکاری و رنج کسانی را که در این مسیر جان باختند، با یک جمله یا یک توهین نادیده گرفت.

شاید برای من همان ده ثانیه عبور از پل آهن گلبهار کافی باشد تا اهمیت آن روزها را به یاد بیاورم؛ ده ثانیه‌ای که پس از سقوط کابل، برای نخستین بار احساس کردم هنوز همه‌چیز تمام نشده است. آن پرچم برای من یادآور همان امید است و احمد مسعود، با همه کاستی‌هایی که می‌توان درباره او و جریان تحت رهبری‌اش گفت، بخشی از این فصل تاریخ افغانستان است؛ فصلی که با یک تصمیم آغاز شد: ایستادن. «بی‌حرمتی به ساحت خوبان، قشنگ نیست.»

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://paigah-news.com/?p=16087

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

آخرین اخبار