نویسنده: نصرت سادات
مسئلهی کوچیها و دهنشینان هزاره در افغانستان یکی از منازعات مزمن اجتماعی و قومی است که در طول تاریخ افغانستان بارها بروز کرده، اما در دوران سلطهی طالبان، این بحران ابعاد امنیتی و سیاسی پیچیدهتری به خود گرفته است.
کوچیها از دیرباز برای یافتن چراگاههای فصلی به مناطق مرکزی افغانستان بهویژه در هزارهجات مهاجرت میکردند. این مهاجرتها در ابتدا بر اساس توافقهای سنتی انجام میشد، اما با گذشت زمان، به منبع منازعات جدی بدل شد. در دوران حکومتهای پیشین، مخصوصاً در زمان عبدالرحمان خان، سیاستهایی به اجرا گذاشته شد که هدف آن تضعیف هزارهها و تقویت کوچیها بود. این سیاستها بعدها به یک سنت حکومتی بدل شد که طالبان نیز آن را احیا کردهاند.
طالبان کوچیها را نهتنها بهعنوان یک قشر حامی، بلکه بهمثابهی ابزار اعمال سلطه بر مناطق مرکزی افغانستان به کار می گیرند. در بسیاری از موارد، کوچیها با حمایت تسلیحاتی و اطلاعاتی طالبان، به مناطق هزارهنشین حمله کرده، زمینها و خانهها را تصاحب کرده و باعث آوارگی هزاران خانواده شدهاند.
شواهد میدانی نشان می دهد، در مناطقی مانند پنجاب، ورس، دایمیرداد، بهسود، مالستان و… بارها کوچیها با حمایت طالبان وارد مناطق روستایی شدهاند و پس از درگیری با مردم محل، آنان را مجبور به ترک خانههایشان کردهاند.
نیروهای امنیتی طالبان در این درگیریها یا کاملاً منفعل بودهاند یا صراحتاً جانب کوچیها را گرفتهاند.
کارشناسان مسائل سیاسی و امنیتی افغانستان به این باورند که طالبان با ابزار قرار دادن کوچی ها اهداف استراتژیک را در مناطق هزاره نشین افغانستان دنبال می کنند که یکی از این اهداف پاک سازی قومی به شکل نرم و تدریجی است. اگر طالبان موفق به تطبیق چنین برنامه ای شوند، این تغییر بافت جمعیتی، هم هدف اقتصادی برای آنان دارد (تسلط بر منابع آب و زمین) و هم هدف سیاسی (تضعیف حضور و نفوذ هزارهها در معادلات قدرت محلی و ملی).
همانطور که اشاره شد، منازعات برنامه ریزی شده ی بین کوچی ها و ده نشینان هزاره، نوعی پاکسازی قومی نرم است که نه با نیرو و تجهیزات رسمی، بلکه با استفاده از منازعهی سنتی و ابزارهای قومی صورت میگیرد. یعنی طالبان با ایجاد فضای درگیری بین کوچیها و هزارهها، از یکسو فشار روانی و امنیتی بر جامعهی هزاره وارد میکنند و از سوی دیگر، مسئولیت مستقیم را از دوش خود برمیدارند.
از آنجایی هم که منازعه بین کوچیها و دهنشینان در ظاهر، منازعهای قومی و سنتی به نظر میرسد، سکوت نهاد های حقوق بشری را به همراه داشته است. در واقع طالبان توانستهاند آن را در لفافهی منازعهی محلی پنهان کنند. همین امر باعث شده که نهادهای ملّی و بینالمللی کمتر به این موضوع بهعنوان یک برنامهی سازمانیافتهی تبعیض، سرکوب و تغییر بافت جمعیت قومی توجه کنند.
در کل باید ادغان نمود که تغییر بافت جمعیتی در مناطق مرکزی و شمال افغانستان از سوی طالبان و حامیان پشت صحنه ی آن، اهداف متعددی دارد که از آن جمله می توان به یکدستسازی قومی و مذهبی، تضعیف هویت های قومی و مقاومتهای محلی،پاداش به نیروهای خودی و متحدین خارجی، کنترول جغرافیای استراتژیک، سرکوب هویت های فرهنگی و همسان سازی فرهنگی و ایجاد کمربند امنیتی از طریق تغییر بافت جمعیتی اشاره نمود.