تقریبا از یک دهه به اینطرف آمریکاییها در دو راهی انتخاب میان کابل و کییف بودند. ایستادن و وقت تلف کردن وسط این دو راهی سبب شد تا روسیه به حریم کییف و طالبان به حریم کابل نزدیک شوند؛ چنان نزدیک که آمریکا باید از این میان یکی را از دست میداد و به یکی از حریفاناش تمیکن میکرد. آنها بر طالبان تمکین کردند و هرچند با دستپاچگی کابل را برای آنها واگذار کردند و تمرکز خود را بر کییف هدایت دادند. حالا در این نوشته اجمالا توضیح میدهم که چقدر ترس آمریکا از روسیه، ترک از کابل و حمایت از کییف را در دستگاه تصمیمگیری آمریکا ضروری ساخت؟
در دیدگاه استراتیژیک و نه دکترین شخصی کارگزاران در آمریکا ترجیح و اولویت گذار از سیاست مبارزه با تروریسم در افغانستان، بهسوی مهار پوتینیسم و توسعه طلبی اوراسیاگرایی روسیه بود. آمریکاییها طی دو دهه به این نتیجه رسیده بودند که تهدیدات سوقالجیشی و چرخش در معادلات امنیتی جهان ایجاب میکند که روی تابوت سیاست مبارزه باتروریسم در افغانستان گل بگذارند و فاتحهای این روند خستهکننده را بخوانند. در این نوشته کاری نداریم به اینکه هژمونیسم چین چقدر توانست نسبت به سیاست مبارزه با تروریسم توجه آمریکا را جلب کند و در این نوشته صرفا جدیت تهدیداتی را طرح میکنم که از سوی روسیه متوجه آمریکا بود و توانست چشم آمریکا را بر روی افغانستان ببندد آمریکا را از حمایت کابل منصرف و گرم حمایت کییف کند. من با این تحلیل زلمی خلیلزاد موافقم که باری در مصاحبه با بیبیسی گفته بود، دلیلی که آمریکاییها قدرت را با طالبان واگذار کردند این بود که نمیخواستند با وجود تهدیدات جدی در اوکراین، خود را مصروف مسئلهی افغانستان بسازند. حالا برای آمریکا مسئله تروریسم به اندازهی مسائل سوقالجیشی مهم نیست.”
یکی از جدیترین دلایل تحویل دهی قدرت به طالبان مسئلهی منازعه اوکراین و روسیه بود که آهسته آهسته مثل دانهی چرکین سرریز شده بود. در این زمینه قطعا آمریکاییها و ناتو دستشان به زیر الاشه نبود و آنها بدون درنگ ترجیح و اولویت شان را مشخص میساختند.
خروج ناتو و سپس سربازان آمریکایی از افغانستان ریشه در نگرانی این کشور از توسعه و نفوذ امنیتی-سیاسی روسیه در اوکراین داشت. آمریکاییها با توجه به اولویتهای امنیتی-سیاسی خود در سطح بینالمللی، سیاست خارجی خود را هدایت کردند. تقارن زمانی میان کنشهای دو مرحلهی خروج و تحویل دهی قدرت به طالبان توسط آمریکا از یکسو و اقدامات روسیه علیه اوکراین از سوی دیگر ارتباط میان سقوط جمهوریت و چرخش در اولویتهای امنیتی آمریکا را نشان میدهد. این تقارن زمانی نشان میدهد که آمریکاییها با توجه به پیشرویهای که روسیه بهسوی اوکراین داشته است کم کم داشتند افغانستان را از دستور کار سیاستهای امنیتی خود خارج و به اوکراین تمرکز میکردند.
حتی زمانی جوبایدن ریس جمهور آمریکا صریحا، روسیه و چین را تهدید جدی و جدید تلقی کرده بود و گفته بود که: «اکنون دو رقیب راهبردی امریکا، روسیه و چین هستند که مایلند امریکا میلیاردها دالر از منابع خود را صرف ثباتسازی در افغانستان کند. نفعبرندهگان اصلی جنگ افغانستان فقط چین و روسیه هستند.»
زمانی که روسیه در یک اقدام بازپسگیرانه در سال ۲۰۱۴ شبه جزیره کریمه را به خاک خود ملحق نمود، امریکاییها و نیروهای ناتو دقیقا همان زمان چشم شان را برای حمایت عملی از اوکراین و بقای رژیم کییف دوخته بودند، و سیاست امنیتی جنگ با تروریسم در افغانستان را آهسته آهسته از دستور کار خود در حاشیه قرار داده بودند، تا اینکه بهطور جدی نیروهای ناتو در سال ۲۰۱۴؛ یعنی دقیقا در جریان منازعه کریمه ۲۰۱۳ و یک سال قبل از الحاق شبه کریمه به روسیه، آمریکا و ناتو با پیش بینی جدیت تهدیدات از جانب روسیه اجلاس شیکاگو را تشکیل دادند که در آن اجلاس تاکید شده بود که انتقال کنترل امور امنیتی به افغانها “اجتناب ناپذیر” است و پس از پایان سال ۲۰۱۴ هیچ ماموریت رزمی از سوی ناتو انجام نخواهد شد و صرفا واحدها آموزشی نیروهای ناتو در افغانستان باقی خواهند ماند.
در این اجلاس سران آمریکا و ناتو مثل باراک اوباما، راسموسن دبیر کل ناتو و دیوید کامرون، همهشان جدول زمانی خروج نیروهای ناتو از افغانستان را اقدامی مسئولانه تلقی نمودند. راسموسن آنموقع گفته بود که اجلاس شیکاگو در “تجدید پیوند گسست ناپذیر میان آمریکای شمالی و اروپا”، بسیار موفق بوده است. وی گفت: “در آینده هرچه پیش بیاید، ناتو برای آن آمادگی خواهد داشت.” به این ترتیب در ادامه کامرون نیز گفت که: ناتو باید بر فلسفه وجودیاش تاکید کند و آمادهی رسیدگی به تهدیدهایی باشد که ممکن است در خارج از محدودهاش قرار داشته باشد” اما خطری برای اعضایش به حساب میآید”. این کنشهای کلامی همه متوجه گسترش تهدید از جانب روسیه بود. در سایه این برداشتها بود که نخست ناتو در ۲۰۱۴ افغانستان را ترک کرد و سپس آمریکا یکبار قدرت در افغانستان را در ۲۰۰۱ از تئوکراسی به دمکراسی یا به تعبیر بهتر قدرت را از افراطگرایان مذهبی به تکنوکراتها و اعتدالگرایی مذهبی تحویل داد، اما با گذشت زمان و تغییر در معادلهی امنیتی و چرخش در اولویتها، از جمله تمرکز به اروپای شرقی و خاور دور، دوباره این آمریکا در سال ۲۰۲۱ قدرت را از دمکراسی گرفت و به تئوکراسی رادیکال تحویل داد. در اینجا این تحویلدهی و دخالت فاحش در امور کلان سیاسی افغانستان چنان نقش تعیین کننده دارد که انگار کسی اینجا دارد سرنوشت ملتی را برای منافع راهبردی خودش حاتم بخشی میکند و هیچ ملاحظهی در افغانستان برایش مهم نیست.
تحویل دهی قدرت به طالبان خواستهی نبوده که آمریکاییها انگار روی طالبان حساب باز میکردند، بلکه جدیتر شدن تهدیدات کلانتر از جانب روسیه و به خطر رفتن مرزهای شرقی اوکراین سبب شد که آمریکا توجهاش را از افغانستان سلب کند. از طرف دیگر طالبان هم در این خلاء برخاسته از توجه آمریکا رشد چشمگیر کرده بود و از دوران باراک اوباما تا کنون طی یک دهه تبدیل به یک جریان امنیتی- سیاسی شده بودند.
آمریکاییها راهی نداشتند جز تمکین به جریان طالبان اسلامگرای بهعنوان تنها جریانی منسجمی بود که میتوانست به مثابهی آلترناتیو مناسبی نسبت به جمهوریت برای الزامات امنیتی آمریکا عمل کند. مدیریت دورههای مختلف مذاکرات دوحه توسط آمریکاییها، میدان دادن برای طالبان در مذاکرات و به حاشیه بردن کارگزاران جمهوریت، جامعهی مدنی و زنان افغانستان و سپس هم تحویل دهی قدرت به طالبان، جزو اقدامات آگاهانه و عمدی آمریکا برای رسیدگی به مسائلی بود، که جدیدا پیش روی این کشور پیدا شده بود و آمریکا با یک شیوهی سیاسی دیگر به آن رسیدگی کرد؛ آن سیاست چیزی نبود جز خواطر جمع شدن از سوی طالبان که دیگر مثل ۲۰۰۱ تهدیدی برای امنیت آمریکا و جهان نیستند و رسیدگی به جنگ اوکراین با این اقدام پیشگیرانه. به این معنا که اگر آمریکا به طور جدی در معادلهی صلح افغانستان دخالت نمیکرد و طالبان را در مذاکرات دوحه تقویت نمیکرد و قدرت را به آنها تحویل نمیداد، در باتلاقی که روسیه برای آنها در اوکراین ساخته بود نابود میشدند. در آنصورت فرضا اگر جمهوریت نیمهنفس پابرجا میبود، طالبان هم که خیلی از قلمرو افغانستان را در اختیار داشتند و هم بیشترین کرسیهای مذاکره را در دوحه. از طرف دیگر امریکاییها هم که افغانستان را از سالها پیش داشتند ترک میگفتند، در آنصورت روسیه از یکطرف به اوکراین حمله میکرد و آمریکاییها را آنجا گیر مینداخت و از طرف دیگر آنها برای ضربهای آخر بر آمریکا حتمن طالبان را حمایت میکردند و اینطور آمریکا در دو موقعیت شکست میخورد و تاریخ شکست ویتنام اینجا تکرار میشد.
تبعات ضمنی که این سناریو میداشت این بود که طالبان حتمن قدرت را در سایهی حمایت روسیه و احتمالا چین در افغانستان بدست میآورد، با این تفاوت که از راه جنگ و خونریزی و جمهوریت هم ناگذیر بود مقاومت میکرد. پس با توجه به درستی و صحت این سناریو، هوشیاری آمریکایی ها این بود که با تحویل دهی قدرت به جریان طالبان بر آنها منت گذاشتند و دست روسیه را از حمایت طالبان کوتاه کردند و به نظر میرسد این یک هوشیاری استراتیژیک بود که تاوان تاوان را فقط میتوانست از مردم افغانستان بگیرد. در اینصورت آمریکاییها فقط یک عذرخواهی از زنان، جامعهی مدنی، نیروهای امنیتی و جمهوریت قرضدار است که آنها نا خواسته قربانی این چرخش استراتیژیک آمریکا روسیه شدند.