چهار سال گذشت، اما هنوز باورم نمیشود که دیگر در این دنیا نیستی. امروز، بیستوهفتم میزان، چهار سال از روزی میگذرد که آسمان خانوادهی ما تیره شد، خانهی ما از حضور گرم و پرصلابت تو خالی ماند و تکیهگاه استوار زندگی ما از میانمان رفت. چهار سال از روزی میگذرد که دست روزگار پدری را از ما گرفت که نهتنها پدر، بلکه پناهگاه یک خانوادهی بزرگ، مایهی آرامش یک قوم و نماد مردانگی، وقار، آزادگی و استقامت بود. چهار سال است که با جای خالیات زندگی میکنیم، با خاطراتات نفس میکشیم و با یاد تو روزها را به شب و شبها را به روز میرسانیم.
با این همه، گذشت زمان نه داغت را کهنه کرده و نه جای خالیات را برای ما عادی ساخته است. بعضی آدمها آنقدر بزرگاند که نبودنشان به اندازهی حضورشان احساس میشود؛ تو از همان آدمها بودی، آغا جان. من همیشه تو را «آغا» صدا میزدم؛ واژهی که برای من تنها یک نام نبود، بلکه سرشار از محبت، احترام، صمیمیت و افتخار بود. برادرانت که از تو کوچکتر بودند، تو را «اکه» خطاب میکردند و این نام در میان ما معنایی فراتر از یک رابطهی خانوادگی داشت. تو بزرگ خانه بودی؛ بزرگ نهفقط به اعتبار سنوسال، بلکه به وسعت دل، بزرگی شخصیت، استواری اراده و سنگینی مسئولیتی که بر دوش داشتی.
ما همه در یک خانه زندگی میکردیم؛ کاکاها، فرزندان و ینگههای ما. در میان این جمع بزرگ، حضورت همچون کوهی استوار بود که همه به آن تکیه میکردیم. وجودت برای ما اطمینان بود، نگاهات آرامش میبخشید و کلامات، هرچند کوتاه، راه را روشن میساخت. وقتی تو بودی، احساس میکردیم خانه صاحب دارد، خانواده پشتوانه دارد و در برابر دشواریهای زندگی تنها نیستیم. آغا جان! تو از آن مردانی نبودی که برای بزرگبودن، صدای خود را بلند کنند یا با سخنان بسیار، جایگاه خود را به دیگران ثابت سازند. هیبت و وقار تو پیش از سخنگفتنت با آدمها حرف میزد.
قامت استوار، هیکل نیرومند، جبین گشاده، نگاه باصلابت و آن تبسم آرامی که همیشه بر لب داشتی، تصویر مردی را در ذهن ما ساخته بود که در عین قدرت، مهربان بود؛ در عین صلابت، فروتن بود و در عین کمحرفی، هزاران سخن ناگفته در رفتارش نهفته داشت. کمتر سخن میگفتی، اما وقتی لب به سخن میگشودی، کلامت وزن داشت. اهل هیاهو نبودی، اما حضورت به هر جمعی اعتبار میبخشید. برای بسیاری از ما، راهنماییهایت چراغ راه بود و برای خانواده، وجودت همان دژی بود که خیال میکردیم هیچ طوفانی توان فروریختناش را ندارد.
محبوبیت تو تنها در چهاردیواری خانه خلاصه نمیشد؛ در روستا و میان قوم نیز جایگاه ویژهی داشتی. مردم تو را به شخصیت، مردانگی، رفتار نیک و منش بزرگوارانهات میشناختند. تو برای من تنها پدری دوستداشتنی نبودی؛ قهرمان زندگیام بودی، قهرمانی که عظمتاش را نه از افسانهها، بلکه از رفتار روزمره، مسئولیتپذیری، شجاعت و بزرگی روحش آموخته بودم. تو به ما نشان دادی که بزرگی، پیش از آنکه در قدرت بازو باشد، در استواری شخصیت است؛ پیش از آنکه در سخن باشد، در کردار است و پیش از آنکه به گفتهی دیگران دربارهی انسان وابسته باشد، در این است که انسان در لحظههای دشوار چگونه در کنار خانواده، مردم و وجدان خود میایستد.
روح بلند و سرکش تو با زندگی یکنواخت و حصارهای تنگ سازگار نبود. گاهی برای سیاحت و خلوت، راه تپهها و کوهها را در پیش میگرفتی؛ گویی بلندی کوهستان با روح آزاد و بیقرار تو آشنایی دیرینه داشت. کوه برایت سنگ و خاک نبود؛ وسعتی بود برای نفسکشیدن، آرامشی بود برای اندیشیدن و افقی بود برای نگریستن به دوردستها. نمیدانم در دل کوه و درهها چه بود که تو را بهسوی خود میکشاند. گاهی تصور میکنم شاید دردها و رنجهایی داشتی که فکر میکردی تنها کوهها و درهها توان تحمل آنها را دارند.
امروز که به آن روزها میاندیشم، احساس میکنم کوهستان نیز بخشی از شخصیت تو را در خود داشت؛ استوار، خاموش، سربلند و تسلیمناپذیر. چه کسی میدانست روزی خاطرهی آن قدمزدنها، آن تپهها و آن کوهها برای فرزندت به تصویری از آزادی و دلتنگی تبدیل خواهد شد؟ چه کسی میدانست روزی باید در نبود تو به همان کوهها فکر کنم و در دل بگویم: آغا جان، کاش هنوز بودی و بار دیگر از فراز آن بلندیها بهسوی خانه بازمیگشتی.
تو در هر مصلحت و هر دشواری، پشتوانهی محکم برای ما بودی. حضور معنادارت به ما قوت قلب میداد و از میان نگرانیها، راهی برای امیدواری میگشود. وقتی مشکلی پیش میآمد، دانستن اینکه تو هستی، خودش نیمی از آرامش بود. لازم نبود همیشه چیزی بگویی؛ همین که در کنار ما بودی، کافی بود تا احساس کنیم میتوانیم از پس بسیاری از دشواریها برآییم. ما به حضورت عادت کرده بودیم؛ به اینکه در روزهای سخت، مردی هست که میتوان به او تکیه کرد، از او مشورت خواست و در سایهی تدبیرش آرام گرفت.
شاید تا زمانی که بودی، تمام عظمت این نعمت را آنگونه که باید درک نمیکردیم، اما پس از رفتنت فهمیدیم که بعضی ستونها وقتی فرو میافتند، تازه معلوم میشود چه بنای بزرگی بر شانههایشان استوار بوده است. آغا جان! امروز چهار سال است که از میان ما رفتهای، اما خاطراتت لحظهای از برابر چشمانم کنار نمیروند. رفتارهایت، حرکاتت، تبسمت، نصایحت، نگاهت و حتی سکوتت در ذهنم زندهاند. انگار در میان روزمرگیها، ناگهان خاطرهی از تو در ذهنم جان میگیرد و برای لحظهی فراموش میکنم که دیگر نیستی.
دلم میخواهد چیزی برایت بگویم، خبری برایت بیاورم، از روزگار شکایت کنم یا در دشواریهای زندگی از تو مشورت بخواهم؛ اما ناگهان با حقیقت تلخ نبودنت روبهرو میشوم. آنگاه سکوتی سنگین بر دلم مینشیند و میفهمم که فاصلهی میان ما دیگر با هیچ قدمی پیموده نمیشود. چهار سال است که با یاد تو زندگی میکنم؛ با آرمانهایت، با منش مردانهات و با خاطراتی که هر یک بخشی از وجودم را در خود نگه داشتهاند. چهار سال است که نبودنت را به دوش میکشم و میکوشم در میان تلخیهای روزگار، چیزی از آن استواری و آزادگی را که در تو دیده بودم، در خود زنده نگه دارم.
من فرزند تو ام و این نسبت برایم فقط پیوندی خونی نیست؛ مسئولیتی است در برابر نامت، خاطراتات و ارزشهایی که در زندگیات نمایان بود. شاید نتوانم جای خالیات را پر کنم، اما نمیخواهم اجازه بدهم گرد فراموشی بر خاطراتات بنشیند. نمیخواهم روزی برسد که نامات تنها در یک تاریخ و تصویری بر دیوار خلاصه شود. تو برای ما یک خاطره نیستی؛ بخشی از هویت ما، ریشههای ما و معنای ایستادگی ما هستی.
اما تلخترین بخش این داغ، تنها رفتنت نیست؛ چگونگی شهادتات است. هنوز نمیتوانم بپذیرم که مردی با آن همه وقار، با آن همه باور اسلامی و دینی، با آن همه جهاد و مجاهدت، با آن همه آراستگی اخلاقی و با آن روحیهی بزرگوارانه، به دست کسانی به شهادت برسد که خود را پرچمداران دین و مدعیان اجرای فرمان خدا میدانند. چگونه میتوان نام اسلام را بر زبان آورد، اما حرمت جان انسان را نادیده گرفت؟ چگونه میتوان از خدای عادل و پیامبر رحمت سخن گفت، اما با پیکر یک انسان شهید چنان رفتار کرد که گویی هیچ نشانی از حرمت انسانی در آن باقی نمانده است؟
چگونه میتوان خود را پیرو قرآن دانست، اما در برابر حرمت انسان، عدالت و اخلاق چنین بیاعتنا ایستاد؟ چگونه میتوان انسانی مسلمان را مثله کرد، گردن زد و بر پیکرش تحقیر روا داشت؟ گاهی وقتی به نگاههایی میاندیشم که در روز تدفین بر پیکر بیجان پدرم، آنهم با جراحات عجیب، دوخته شده بودند، نگاهم خیره میماند. آن صحنهها از ذهنم پاک نمیشوند و پرسشهایی را زنده میکنند که هنوز پاسخی برایشان نیافتهام. چگونه ممکن است کسانی که خود را مدافع دین میدانند، چنین حرمت انسانی را زیر پا بگذارند؟
آغا جان! من از داغ تو سخن میگویم؛ از داغ فرزندی که پدر شهیدش را از دست داده، از خانوادهی که تکیهگاهاش را از دست داده و از خاطرهی مردی که ناماش با مردانگی و آزادگی درآمیخته است. من از زخمی سخن میگویم که چهار سال گذشته، اما هنوز در ژرفای جانم تازه است. درد من تنها دلتنگی برای پدر نیست؛ اندوه دیدن فاصلهی عمیق میان ادعای دینداری و حقیقت اخلاق نیز هست. دین اگر از عدالت و رحمت تهی شود، در زبان باقی میماند و انسانی که حرمت انسان دیگر را پاس ندارد، هرقدر هم از ایمان سخن بگوید، از حقیقت آن فاصله گرفته است.
هیچ ادعایی نمیتواند خون ریختهشدهی بیگناهان را بیمعنا سازد و هیچ قدرتی نمیتواند با تحقیر پیکر یک انسان، بزرگی روح او را از میان ببرد. آنان شاید گمان کرده باشند که با به شهادت رساندن تو، صدایت خاموش میشود؛ شاید تصور کرده باشند که با رفتنات، خانوادهی را بیپناه و خاطرهی را محو میکنند. اما اشتباه کردند؛ غلط کردند. انسان را میتوان از میان جمع برداشت، اما نمیتوان بهآسانی اثری را که در دلها، در حافظهی خانواده و در وجدان مردم گذاشته است، از بین برد. پیکر شهید ممکن است زیر خاک برود، اما کردار او در یادها باقی میماند.
میتوان حضور جسمانی یک پدر را از خانه گرفت، اما نمیتوان محبت او را از قلب فرزنداناش بیرون کرد. میتوان خانهای را از صدای قدمهای او محروم ساخت، اما نمیتوان خاطرهی آن قدمها را از ذهن کسانی که با او زندگی کردهاند، زدود. آغا جان! من باور دارم که خون انسانهای شهید، حقیقت روزگار را در برابر وجدان تاریخ قرار میدهد. خون تو برای من نشانهی یک فقدان نیست؛ یادآور مسئولیتی است که در برابر حقیقت، عدالت، کرامت انسانی و آرمانهای زندگیات احساس میکنم.
نمیخواهم نامات را تنها با گریه و اندوه زنده نگه دارم؛ میخواهم با یادآوری منش و شخصیتت، از ارزشهایی سخن بگویم که زندگیات برای من نمایندهی آنها بود. میخواهم هرگاه از مردانگی سخن میرود، به یاد بیاورم که مردانگی تنها در قدرت جسم نیست؛ در وفاداری به اصول، ایستادگی در برابر ستم، حمایت از خانواده و حفظ حرمت انسانها معنا مییابد. میخواهم هرگاه از آزادگی سخن بگویم، تصویرت در ذهنم زنده شود؛ مردی که روحش به بلندی کوهها خو گرفته بود و حضورش برای ما معنای استواری داشت.
امروز، در چهارمین سالگرد شهادتت، بیش از هر زمان دیگری احساس میکنم که داغ پدر زخمی نیست که زمان آن را بهکلی درمان کند. انسان شاید یاد بگیرد با نبودن عزیزش زندگی کند، اما هرگز جای خالی او را با چیزی دیگر پر نمیکند. بعضی دلتنگیها پیر نمیشوند، بعضی اشکها در پشت چشم میمانند و بعضی نامها، حتی وقتی سالها از آخرین دیدارشان گذشته باشد، با شنیدهشدنشان تمام وجود انسان را میلرزانند. نام تو برای من از همین نامهاست. کافی است کسی از تو سخن بگوید، خاطرهای از تو به میان آید یا چشمم به کوهستان بیفتد تا دوباره همان فرزند شوم که دلش میخواهد بهسوی پدر بدود و با همان صمیمیت همیشگی صدایت کند: آغا جان!
ای پدر عزیزم! نمیدانم در آن سوی این جهان، از حال ما چه میدانی؛ نمیدانم آیا میتوانی دلتنگی فرزندت را ببینی یا نه. اما من هر روز با یاد تو زندگی میکنم. در لحظههای دشوار، به استواریات میاندیشم؛ در روزهای ناامیدی، به روح بلندت فکر میکنم و در برابر ناملایمات، آن کوه استواری را به یاد میآورم که روزگاری در خانهی ما حضور داشت و با بودنش به همهی ما قوت قلب میبخشید. رفتنت زندگی را برای ما آسانتر نکرد، اما خاطراتت به ما آموخت که انسان میتواند با وجود زخمهای عمیق، همچنان به ارزشهای خود وفادار بماند و اجازه ندهد تلخی روزگار، تمام روشنایی درونش را خاموش سازد.
چهار سال گذشت، آغا جان؛ چهار سال از آن روز تلخ، چهار سال دوری، چهار سال دلتنگی و چهار سال زندگی با خاطرات مردی که برای من تمامنشدنی است. تقویم ورق میخورد، فصلها میگذرند، روزها جای خود را به شبها میدهند و شبها سپری میشوند، اما در دل من بخشی از زمان همانجا ایستاده است؛ در روزی که خبر شهادتت جهانم را دگرگون کرد. از آن روز به بعد، زندگی ادامه یافت، اما دیگر هیچچیز مانند گذشته نبود. خندهها رنگ دیگری گرفتند، شادیها با اندوهی پنهان همراه شدند و هر موفقیت و هر دشواری، جای خالی کسی را به یادم آورد که آرزو داشتم در کنارم باشد.
با این همه، نمیخواهم آخرین سخنم دربارهی تو تنها اندوه باشد. تو در خاطرهی من فراتر از یک داغ، نماد زندگی، استقامت و آزادگی هستی. من از تو تنها خاطرهی شهادت به ارث نبردهام؛ تصویر مردی را به یادگار دارم که خانوادهاش به او احترام میگذاشت، مردم در حضورش احساس آشنایی و اعتماد میکردند و فرزندانش او را با افتخار «آغا» صدا میزدند. میراث تو برای من در همین خاطرات، در همان تبسم آرام، در همان نگاه باصلابت و در همان منش مردانهای نهفته است که هنوز پس از چهار سال، در ذهنم زنده و روشن باقی مانده است.
آغا جان! تو از میان ما رفتی، اما بزرگیات در خاطرات ما ماند. خانه دیگر صدای قدمهایت را ندارد، اما یادت هنوز در گوشهگوشهی آن حضور دارد. کوهستان دیگر میزبان قدمهایت نیست، اما هر بار که به بلندی کوهها فکر میکنم، تصویری از روح آزاد و استواریات در ذهنم جان میگیرد. دیگر نمیتوانم دستت را بگیرم، در کنارت بنشینم یا صدایت را از نزدیک بشنوم. اما هیچ گذر زمانی نمیتواند این حقیقت را از من بگیرد که من فرزند توام و با افتخار، نامت را در قلبم حمل میکنم.
تو پدر من بودی، آغا و تکیهگاه خانوادهی ما؛ مردی که شهادتش زخمی عمیق بر دل ما گذاشت و یادش چراغی در تاریکی روزگارمان باقی ماند. من به روزی میاندیشم که در پیشگاه پروردگار، عدالت الهی بر همهچیز آشکار شود؛ روزی که هیچ حقی پایمال نماند و هیچ اشکی بیپاسخ نماند. تا آن روز، با دلی اندوهگین، اما با امید به رحمت خداوند، یادت را گرامی میدارم و برایت آرامش ابدی میخواهم.
پروردگارا! اگرچه جای پدر شهیدم در میان ما خالی است، او را در جوار رحمت بیپایان خود جای ده. لغزشهایش را ببخش، مزارش را نورانی بساز، روحش را با ارواح پاک بندگانت محشور گردان و در بهشت برین، جایگاهی شایسته به او عطا فرما. به ما نیز توان بده که در برابر این داغ بزرگ، صبر و استقامت داشته باشیم.
آغا جان! چهار سال از شهادتت گذشت، اما برای قلب من هنوز همان روز نخست است؛ هنوز دلم برایت تنگ میشود، هنوز با یاد تو بغض میکنم و هنوز در بلندیهای هر کوه، رد پای مردی را میجویم که روزگاری کوه استوار خانهی ما بود.
تو از دیدگان ما رفتی، اما از دل ما هرگز نخواهی رفت.
جنتالفردوس منزل ابدیات باد، آغا جانم!



