روایت یک آموزگار؛ روزی که از کار اخراج شدم، هیچکس نپرسید که فردای آن روز چگونه به فرزندانم نان بخرم؟ برف، آرام و سنگین، همچون کفنی سفید، کوچههای خاموش و خاموشترِ شهر را در آغوش کشیده بود. زمستان، با دستان استخوانی و سردش، از لابهلای