
افغانستان جهنم زنان؛ همهچیز سرد است زندگی، امید، حتی آرزوها
دیروز، درست وسط سرمای زمستان، به خانهی مریم رفتم. کوچهای که به خانهشان میرسید، پر از برف و گل بود. برفهای سنگین که روی دیوارهای

دیروز، درست وسط سرمای زمستان، به خانهی مریم رفتم. کوچهای که به خانهشان میرسید، پر از برف و گل بود. برفهای سنگین که روی دیوارهای

مریم را از زمانی که در مکتب دانشآموز بودم میشناسم. او دختری بود از یکی، از روستاهای دورافتاده بغلان که در کابل زندگی میکرد. در

مریم را در یکی از روزهای سرد زمستان که برف شدیدی میبارید و فضای کوچهها و پسکوچهها را پر کرده بود، ملاقات کردم. بهسختی محل