پنجشیر را با شورِ بازگشت در سینه آورده بودم کوهها مثل قابِ خاطره، رود مثل ترانهای آشنا. اما راه، از همان آغاز، پر از نشانههایی بود که بوی اضطراب میدادند. در مسیر رفت، چشمم به عکسهای پارهٔ مجاهدین افتاد؛ عکسهایی که نیمهچهرههاشان در باد میلرزید، مثل یادگاریهای زخمی که هنوز از دیوار جدا نشدهاند. آن نگاههای از میان رفته، سکوتی داشتند که از هزار فریاد سنگینتر بود.
بازگشت، اما معنای دیگری داشت. درست پیش از خروج، زبانِ زور ایستاده بود. طالبی، با لهجهٔ غلیظ پشتو و فارسیِ نیمهشکسته، گفت: «چادری باید باشد، نه باشد، نه میروید.» آن صدا مثل ضربهای سرد بر ستون فقراتم نشست. دستور سادهای بود، اما پشتاش دیواری از تحقیر و اجبار کشیده بودند.
برای من اولینبار بود که چادری(برقع) بر سر گذاشتم. وقتی پارچه را روی سر کشیدم، دنیا برایم تکهتکه شد؛ پردهای نازک اما خفهکننده بین من و جهان کشیده شد، سوراخهایی که فقط تکههایی از بیرون را نشان میدادند و نفسهایم به سختی بالا میآمد. زیر آن پرده بود که بفهمم چادر برای برخی فقط پوشش نیست؛ آن پرده، «قفسِ دیدن» است؛ نفسی را که باید آزاد باشد، میفشارد.
در همان حال، کنار موتر پسری جوان را نگهداشتند. سه طالب چوب در دست داشتند؛ یکی ضربهای سخت به موتر زد، دیگری سیلیای بر صورت پسر کوبید. رنگِ پسر پریده بود و من در همان لحظه از درون ریختم؛ اشکهایم بیاختیار از زیر چادری روان شدند. صدایشان سرد و بیرحم بود: «شما سهنفر اید و فقط یک نفر چادری دارد، برگردید و چادری بپوشید، وگرنه نمیگذاریم». ما چادری دیگر نداشتیم. مجبور شدیم پیاده شویم و قریهبهقریه از کنار چکپاینتها بگذریم تا شاید راهی برای خروج بیابیم.
در طول مسیر، پسران کنار دریای پنجشیر آب بازی میکردند و طالبان حتی به آنها کاری نداشتند؛ چون پسر بودند. این صحنه مثل خنجری دیگر بود؛ تبعیضِ جنسیتی آشکار، بازیِ پسران و سکوتِ دخترانِ پشت پرده. به درختان بلند قامت و سبز نگاه میکردم و نگران این بودم که خواهرم عاصمه، او تا به حال چادری نپوشیده بود، چگونه تاب میآورد؟ چگونه نفس میکشد وقتی دنیا برای او تنگ است؟
راهِ پیادهروی سخت و پیچیده بود؛ جنگلها و جویِ آب و درختان بلند و سبز که لحظهای دلم را برد و حس کردم دنیا هنوز زیباییهایی دارد که نمیخواهند از من بگیرند. مرد پنجشیری مهربانی که دستمال محلی بر گردن داشت بر ما سلام کرد و من سریع گفتم «باید از چکپاینتهای طالبان از راه این قریه پیاده خارج شوییم و خودمان را به سرک برسانیم.» با چهرهای پر از درد و تاسف گفت:؟«مه راه ره نشان میتم با شما میایم»
مسیر طولانی را طی کردیم و دیگر توانی در من نبود. نفس نفس میزدم و از شدت ناتوانی ایستاده بودم، با دیدن حال من سریع یک بوتل که یخبسته بود را به من تعارف کرد و راه را نشان داد و حتی تا سرک همراهمان شد؛ آن لحظه غرور و امیدی در من زنده شد پنجشیریها با غیرتاند و کمک آن مرد پنجشیری با اینکه خودش کار داشت برایم زیبا و ستودنی بود. کمی که آرام گرفتم، نفسی کشیدم؛ اما ترس همانجا، مثل سایهای بلند، همچنان با من بود.
چکپاینتها یکی پس از دیگری آمدند. در هر عبور، قلبم برای هر لحظه میلرزید. در پنجشیر، گویا خودِ هوا غمگین و آشفته بود؛ فضا انگار از جنگ زخمی بود. اما آنچه بیش از همه مرا شکست داد، فقط صحنهٔ خشونت نبود، نظامِ اخلاقیای بود که آن خشونت را ممکن میساخت؛ نظامی که بر جنسیت، پوشش و فرمانِ یک قدرتِ خودسر تکیه دارد. طالبان نه فقط با مشت و چوب، بلکه با قانونِ تعریفشدهٔ بدن و چشم، کرامت را لگدمال میکنند. آنها با اجبارِ پوشش و مجوزِ خشونت علیه بدنهای جوان، انسانی را به معیارِ جنسیت تقلیل میدهند.
خشونتِ توأم با بیعدالتی که دیدم، فقط یک خشونت فیزیکی نبود؛ این یک نظامِ اخلاقیِ فاسد است که انسان را در قالبِ جنسیت، لباس و سکوت تقسیم میکند. طالبان در پنجشیر به ما آموختند که قدرت چگونه انسانیت را کاهش میدهد؛ با اجبار در پوشش، با اجازهدادن به خشونت علیه مردان جوان و با چشمپوشی از بازیِ پسران. اینجا، بدنها و نفسها معیارِ ارزشگذاری شدهاند.
چادری برای من نه فقط پارچهای بود، بلکه «پرده»یی فلسفی؛ پردهای که بین دیدن و دیدهشدن فاصله میاندازد، پردهای که حقِ نفس کشیدن و دیدنِ کاملِ جهان را میگیرد.
حسِ درونام میگوید ظلمِ امروز، تخمِ ترسِ فردا را میکارد. هر بار که زنی مجبور به پوشش میشود، هر بار که جوانی را به خاک میزنند، ترس در جامعه کاشته میشود و ترس، خفهکنندهتر از مشت و چوب است؛ ترس بلندمدت، خلاقیت، جنبش و امید را میبلعد. پس پرسش اخلاقیِ عمیق این است؛ چه کسانی حق دارند نفسِ دیگران را محدود کنند؟ و چرا سکوت میکنیم وقتی نامِ انسانیت به چالش کشیده میشود؟
به جهان مینویسم: «این روایت تنها داستان یک خانواده نیست؛ این فریادِ نفسهای خفهشدهای است که شما میتوانید بشنوید. من از شما چیزی ساده میخواهم اما بنیادی؛ بشنوید، شاهد باشید و سخن بگویید. آمار و عدد لازم است اما نامگذاریِ تجربهها مهمتر است. نامِ آنکه سیلی خورد، صورتِ آنکه زیر چادر اشک ریخت، دستِ مهربانی که آب داد. اگر این روایات بازتاب یابند، اگر چشمها و گوشها باز شوند، شاید صداها بتوانند مانعی شوند در برابر تکرارِ خشونت.»
در پایان، میخواهم بگویم که پنجشیر برای من هم زیبایی داشت و هم زخم. کوهها هنوز قامتِ خود را دارند، آب هنوز میخواند و مردمی که با ما مهربان بودند نشان دادند که انسانیت هنوز پابرجاست؛ اما زخمهایی است که باید نامیده شوند تا التیام بگیرند. ما حق داریم که دیده شویم نه بهخاطرِ آنچه مجبوریم بپوشیم، بلکه بهخاطرِ نفسی که میکشیم، اشکی که میریزد و صدایی که فریاد میزند: «آزادیِ نفس و کرامت برای همه».
من این داستان را بهعنوان شاهد مینویسم؛ با تمامِ نفسها، ترسها، امیدها و اشکها. نگذارید قصههایمان به پردهای تیره بدل شود که هیچکس رازِ آنرا نپرسد. خواهش من این است؛ نامِ نفسها را به یاد بسپارید، صورتِ ترس را ببینید و برای آزادیای که حتی به اندازهٔ یک نفس است، تلاش کنید.