طالبان نامی است که در ذهن هر افغانستانی بیدار و آگاه، تداعیکننده «خشونت، ظلم و تاریکی بیپایان» است. این گروه نه تنها یک جریان سیاسی یا نظامی ساده نیست، بلکه تجسم عمیقترین عقبماندگیها و جهل گستردهای است که سالها است کشور را در چنگال خود گرفته است. طالبان محصول ترکیبی خطرناک از تعصب کور قومی، سوءاستفاده ابزاری از دین، دخالتهای خارجی و خیانتهای داخلی است؛ جماعتی از افراد کمسواد و بستهفکر که با اتکا به خشونت و کشتار، سرنوشت یک ملت را به گروگان گرفتهاند. این گروه هرگونه ارزش انسانی، عدالت و آزادی را نادیده میگیرد و تمام آنچه به معنای پیشرفت، تنوع فرهنگی و حقوق بشر است را نابود یا تحریف میکند. این گروه به هیچ اصول انسانی پایبند نیستند و حاضر نیستند حتی ذرهای از قدرت خود را به نفع مردم کنار بگذارند. طالبان سمبلی از ظلمی بیوقفهاند که بقایشان را در استمرار ترس، وحشت و ستم جستجو میکنند. تصویری که از این گروه در ذهنها حک شده، آکنده از خون بیگناهان، اشک یتیمان و درد بیپایان است. در حقیقت، طالبان نمادی است از واپسگرایی و خشونت سازمانیافته که باید با اتحاد و مقاومت همگانی و جهانی ریشهکن شود. آینده افغانستان فقط در سایه آزادی، عدالت و احترام به حقوق بشر امکانپذیر است و این مسیر، بدون کنار زدن این گروه و ساختن ساختاری نوین، محقق نخواهد شد.
سه سال از سقوط جمهوریت و بازگشت گروه طالبان به قدرت میگذرد. سه سالی که برای زنان، به معنای محرومیت و ممنوعیت بود؛ برای کشور، به معنای عقبماندگی و انزوا؛ برای ملت، به معنای فقر، بیکاری و مهاجرت اجباری و برای نظام، به معنای عدم مشروعیت و مقبولیت در سطح داخلی و جهانی. این گروه با نخستین اعلامیه عفو عمومیشان، پروژه تصفیه قومی را آغاز کردند و با شعار آشتی، بذر دشمنی را پاشیدند. به جای ایجاد همبستگی ملی، علیه هموطنان خود اعلان جهاد دادند، مردم بیگناه را به رگبار بستند و موجی از کوچهای اجباری و مهاجرت گسترده را رقم زدند. صحنههایی مانند «حمله به خانهها، غصب زمین و دارایی، اعدامهای صحرایی و آزار خانوادههای بیدفاع»، بخشی از کارنامه چهار ساله این گروه انسانکش است. طی این سالها، نهتنها امید به بهبود از بین رفت، بلکه شکافهای قومی و اجتماعی نیز عمیقتر شد.
تصاویر دلخراش مردم آویزان بر بالهای هواپیماهای نظامی آمریکا در روزهای نخست سقوط کابل، نه تنها در حافظه جمعی افغانستان، بلکه در ذهن جهانیان به نمادی از فاجعه و ناامیدی بدل شد؛ لحظهای که خانهها به طور ناگهانی خالی شدند، بازارها بیروح و بیرمق گشتند، دانشگاهها به سکوت و خاموشی فرو رفتند و رسانهها تحت فشار و سانسور شدید، گویی خفه شدند. زنانی که سالها برای حقوق ابتدایی آموزش و اشتغال مبارزه کرده بودند، به یکباره از این حقوق حیاتی محروم شدند و تبدیل به نمادی زنده از مظلومیت و سرکوب افغانستان شدند؛ تصویری که تلخی آن همچنان بر دلها سنگینی میکند. گروه طالبان داراییهای مردم را به زور غصب کردند و به جای حمایت از حق و عدالت، آزادی بیان را به جرم و گناه تبدیل نمودند؛ نظامی که به جای احترام به قانون و عدالت، روابط قبیلهای و گروهی را بر ضوابط ملی ترجیح داد و به بهانههای واهی، ملت بیدفاع را متهم کرده و مجازات نمود. این سیاست حذف، نه تنها مخالفان سیاسی را هدف گرفت، بلکه هر صدای متفاوت و منتقد را از صحنه حذف کرد و با خفقان کامل، فضای آزاد اندیشی و اظهار نظر را به شدت محدود نمود. اوضاع چنان بحرانی و ناامیدکننده شد که حتی کوچکترین اعتراضهای مدنی به سرعت و با خشونت شدید پاسخ داده شد؛ زندان، شکنجه و حتی مرگ، مجازاتهایی بود که این گروه برای هر گونه مقاومت یا صدای مخالف در نظر گرفتند و به این ترتیب، فضای زندگی را به زندان تنگ و خوفناک برای مردم تبدیل کردند.
در ساختار قدرت گروه طالبان، تمرکز بیسابقهای بر استخبارات و دستگاههای اطلاعاتی وجود دارد که به عنوان ابزار اصلی کنترل و سرکوب به کار گرفته میشوند، در حالی که محاکم صحرایی بدون هیچ گونه ضابطه حقوقی و قانونی، عدالت را به شکلی تحقیرآمیز و غیرمنصفانه اجرا میکنند. این وضعیت در کنار تکقومیسازی حکومت، جایگزین اراده ملی و تمثیل واقعی تنوع و صدای مردم شده است؛ جایی که به جای گفتمان و مشارکت جمعی، تنها یک صدای محدود و بسته حاکم است. طالبان به جای استفاده از منابع عظیم مالی ناشی از معادن کشور و کمکهای بشردوستانه برای توسعه و رفاه عمومی، این بودجهها را صرف تقویت ماشین سرکوب و حفظ قدرت خود میکنند؛ سیستمی که بر پایه ترس، تهدید و اجبار استوار است. نظام تعلیم و تربیه که باید موتور محرکه پیشرفت و نجات کشور باشد، به ابزار تبلیغ جهل، تعصب و افراطیت تبدیل شده است و مدارس به مراکز سربازگیری ایدئولوژیک بدل شدهاند که کودکان و نوجوانان را در مسیری تاریک و خطرناک هدایت میکنند. فقدان هرگونه برنامه جامع و مدون برای رشد اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور، چشمانداز آینده افغانستان را به مراتب تیرهتر و نامطمئنتر از گذشته کرده است. نه تنها برنامهای برای اشتغالزایی گسترده، بهبود خدمات صحی و بازسازی زیرساختهای حیاتی دیده نمیشود، بلکه تمرکز اصلی بر تثبیت قدرت از طریق سرکوب، محدودیت آزادیها و تهدید مستمر مردم است؛ وضعیتی که نه تنها پیشرفتی در پی ندارد، بلکه کشور را به ورطه بیثباتی و عقبماندگی عمیقتر میکشاند.
ریشههای بازگشت دوباره طالبان را باید در عمق خیانتها و کوتاهیهایی جستوجو کرد که از درون ساختار نظام جمهوریت آغاز شد. برخی از ملاها و مدارس دینی که در دوران جمهوریت از امکانات و آزادیهای گسترده بهرهمند بودند، به جای حمایت از نظام، هر روز علیه آن تبلیغ میکردند و بذر تفرقه و نفاق را میان مردم میپاشیدند. فساد گسترده در میان مفسدان و افراد فرصتطلب نظام جمهوریت، نبود یک روند منظم و شفاف در مجازات و مکافات متخلفان در دستگاه قضایی، بیتعهدی و ضعف سران حکومت در پاسخگویی به نیازهای مردم و ناتوانی بخش نظامی که وابسته به نیروهای خارجی و بیثبات بود، همه و همه زمینهساز فروپاشی ساختارهای حاکم شدند. نفوذ ستون پنجم در میان نهادهای امنیتی و سیاسی و دخالت بیپرده کشورهای منطقه که منافع خود را بر امنیت و استقلال افغانستان ترجیح دادند، زنجیرهای از خیانتها را شکل دادند که هر حلقه آن سقوط را نزدیکتر میکرد. تقلب گسترده در انتخابات و خیانت قوه مقننه نیز به مثابه آخرین میخهای تابوت جمهوریت بود که اعتماد مردم را به نظام سیاسی به کلی از بین برد. این عوامل در کنار هم، مانند حلقههای به هم پیوسته یک زنجیر، سقوط افغانستان را به دست طالبان نه تنها ممکن، بلکه حتمی ساختند. درک و تحلیل این دلایل، نه برای سرزنش، بلکه برای عبرتگیری و جلوگیری از تکرار چنین فجایعی در آینده، امری ضروری است.
سقوط افغانستان به دست گروه طالبان، هرگز حادثهای ناگهانی و بیمقدمه نبود، بلکه نتیجه روندی پیچیده و طولانی بود که نقطه عطف آن، آغاز گفتوگوهای صلح دوحه بود؛ حرکتی که ظاهراً گامی به سوی صلح و ثبات به نظر میرسید، اما در واقع نقابی بود برای تغییر چهرهای جعلی از این گروه. در قطر، طالبان قرن بیست و یکم با ظاهری موجه و مدرن به نمایش گذاشته شدند؛ کتوشلواری بر تن، حضور رسمی مقابل دوربینها، گفتوگو با دیپلماتهای غربی و ادعای حمایت از آزادی بیان، همه بخشی از سناریویی بود که به قصد فریب افکار عمومی جهان طراحی شده بود. بسیاری از ناظران و سیاستمداران به این تصویر دل بستند و تصور کردند طالبان به مسیر مدرن و متمدنانهای قدم گذاشتهاند، در حالی که حقیقتی تلخ و متفاوت در پشت این پرده پنهان بود. طالبان از این فرصت استفاده کردند تا هم مشروعیت بینالمللی به دست آورند و هم فشارهای نظامی و سیاسی را کاهش دهند، اما در سایه این نمایش، برنامههای سرکوبگرانه، نقض حقوق بشر و بازسازی ساختارهای خشونتآمیز خود را بهطور مخفیانه و مستمر پیش بردند. این واقعیت تلخ نشان میدهد که تغییر چهره طالبان تنها نمایشی است و نباید فریب ظاهر آنها را خورد؛ چرا که ماهیت اصلی این گروه، همان خشونت و استبداد است که در پس پرده دوحه همچنان پابرجا مانده است.
برخلاف آنچه برخی میپندارند، طالبان محکوم به سقوطاند. آغاز جنگ اوکراین و روسیه، بحران فلسطین و اسرائیل، توافق صلح دوحه و حمایت بیچونوچرای پاکستان اگرچه موقتاً به آنان مجال داده، اما این عوامل دوامدار نیستند و دیر یا زود فرو خواهند ریخت. استمرار تولید تروریست در مدارس طالبانی نیز نمیتواند بر اراده یک ملت آگاه و زخمخورده غلبه کند. امروز مقاومت، هم در جبهههای نظامی و هم در میدانهای مدنی، آرام و پیوسته در حال گسترش است. تجربه تلخ همکاری با اربابان جنگ و سیاستمداران فاسد گذشته، این بار به مردم آموخته که نباید آینده را به دست معاملهگران بسپارند. جامعه جهانی، هرچند با احتیاط و منافع خود میاندیشد، ولی نمیتواند برای همیشه فریاد ملت را نادیده بگیرد، زیرا مقاومت این فریاد را به گوش جهانیان میرساند. طالبان در غیاب یک مقاومت سازمانیافته دوام آوردند، اما امروز جبهههای مقاومت در داخل و خارج، پیوند میخورند و پایههای این گروه را سست میکنند. هر حرکت اعتراضی، هر افشاگری رسانهای و هر تلاش برای ایجاد همبستگی ملی، میخی است بر تابوت رژیم سرکوبگر طالبان. تاریخ نشان داده که هیچ حکومت افراطی و ظالم پایدار نمانده است. روزی خواهد آمد که طالبان در برابر موج یکپارچه مقاومت فروخواهند ریخت و آزادی دوباره بر این سرزمین سایه خواهد افکند.
این روزها ورق در حال برگشتن است؛ زیرا نسل تازهای از مبارزان و فعالان مدنی پا به میدان گذاشته که نه آلوده به فساد گذشتهاند و نه اسیر بازیهای سیاسی نخنمای اربابان قدرت. این نسل، با تجربه گرفتن از شکستهای پیشین، به ضرورت ایجاد جبهه واحد ایمان آورده و در حال پیوند دادن نیروهای پراکنده مقاومت است. در روستاها و کوهستانها، گروههای مقاومت مسلحانه نفس طالبان را بریدهاند و در شهرها، فعالان مدنی با قلم، رسانه و شبکههای اجتماعی پرده از چهره واقعی این گروه برمیدارند. دیگر حسادت و رقابت ناسالم جایی ندارد، زیرا همه میدانند که بقای طالبان، مساوی است با نابودی آینده ملت. موجی از همبستگی، آرام اما پیوسته، در میان مردم شکل گرفته و جرقههای امید حالا شعلهورتر از همیشه است. این بار، مبارزه نه بر محور افراد، بلکه بر محور آرمان آزادی و عدالت پیش میرود. روزی که این همبستگی به اوج برسد، دیوار ترس فرو میریزد و طالبان، با همه سازوکار سرکوبشان، تاب مقاومت در برابر اراده متحد ملت را نخواهند داشت.
در همین مسیر، نقش آگاهیرسانی و بیدارسازی مردم حیاتی است؛ زیرا طالبان بیش از هر چیز از حقیقت میترسند و از جامعهای که به حقوق خود آگاه باشد وحشت دارند. مقاومت، زمانی به ثمر میرسد که هر شهروند خود را بخشی از این مبارزه بداند؛ چه با قلم، چه با تصویر، چه با ایستادگی در برابر ظلم. امروز، شبکههای اجتماعی و رسانههای آزاد، سنگرهایی هستند که میتوان از آنها علیه ماشین تبلیغاتی طالبان استفاده کرد. در کنار آن، ایجاد پیوند میان مقاومت داخل و حمایت دیاسپورای افغانستان در خارج، میتواند این جریان را به نیرویی شکستناپذیر بدل کند. هر حرکت کوچک، از آموزش پنهانی دختران گرفته تا رساندن پیام حقطلبی به گوش جهانیان، گامی است در جهت فروپاشی این رژیم تاریکاندیش. طالبان میخواهند با تزریق ترس، اراده ملت را بشکنند، اما تاریخ نشان داده که ارادههای متحد میتوانند حتی بزرگترین دیکتاتورها را به زانو درآورند. این مسیر آسان نخواهد بود، اما با استمرار مقاومت، آن روز خواهد رسید که سرزمین ما دوباره از چنگال این گروه رها شود.
مبارزه با طالبان نه تنها یک حق مسلم، بلکه مسئولیت سنگین و انکارناپذیر هر شهروند آگاه و متعهد به سرنوشت سرزمینش است. این مبارزه، مرز نمیشناسد و میتواند در جبهههای گوناگون جریان داشته باشد؛ از میدان نبرد فیزیکی گرفته تا سنگرهای فکری و فرهنگی. قلمی که حقیقت را بنویسد، رسانهای که سکوت را بشکند، معلمی که چراغ آگاهی را در ذهن شاگردش روشن کند، و جوانی که با صدای بلند در برابر ظلم بایستد؛ همه سربازان این مقاومتاند. هر واژهای که علیه عملکرد طالبان ثبت میشود، همانند تیر خلاصی است بر پیکر مشروعیت پوشالیشان و مانعی است برای تلاشهای آنان جهت عادیسازی روابط با جهان. سکوت، در این میدان، نه تنها خیانت به آینده کشور، بلکه خیانت به خون شهیدان و آرمان آزادی است. در این راه، مقاومت باید چون پرچمی برافراشته در قلب هر شهر و روستا باشد، تا همه اقشار، از دهقان و کارگر گرفته تا استاد دانشگاه و هنرمند، با همبستگی و ارادهای آهنین، قدرت پوشالی طالبان را به چالش بکشند. تنها زمانی که این اتحاد ملی به اوج برسد، میتوان دیوار ترس را فرو ریخت و صفحهای تازه از تاریخ افغانستان را ورق زد—صفحهای که در آن، آزادی، عدالت و برابری جایگزین ظلم و تاریکی گردد.
باید بار دیگر بهطور روشن و قاطع به یاد آوریم که طالبان چه بلاها بر سر نیروهای امنیتی این کشور آوردهاند؛ شکنجههای بیرحمانه، اعدامهای غیرقانونی و زندانهای بیدلیل و پر از ظلم و ستم، که هر یک داستانی دردناک از جنایت و ستم را روایت میکند. باید همیشه یادمان باشد که چگونه افغانستان تحت سلطه طالبان به بیهویتی جهانی دچار شد؛ چگونه میلیونها نفر به دلیل ناامنی و فلاکت، ناچار به ترک وطن شدند و مهاجرت گسترده به یک بحران انسانی تبدیل گشت. فقر و محرومیت، بهویژه محرومیت زنان از حق آموزش و کار، سایهای سنگین بر زندگی مردم انداخت و افراطگرایی ریشههای جامعه را تهدید کرد. این یادآوریها برای آن است که زخمهای کهنه فراموش نشود و جنایتهای طالبان عادیسازی نشود؛ تا تاریخ تلخ این سرزمین دوباره تکرار نشود. مقاومت باید نگهبان این حافظه تاریخی باشد، تا ملت آگاه بماند و اجازه ندهد فریب طالبان بار دیگر در میان مردم نفوذ کند. این هوشیاری و یادآوری، تنها راه نجات ملت از تکرار اشتباهات گذشته است و سدی محکم در برابر تاریکی و ظلم خواهد بود.
طالبان گروهی مزدور، وابسته، اجیر و جاسوساند که حیاتشان تنها در سایه تاریکی و جهل ادامه مییابد. آنان از فقر مردم سوءاستفاده میکنند و تفرقه را ابزار سودجویی خود ساختهاند تا بر زخمهای کهنه ملت نمک بپاشند و آتش نفرت را شعلهورتر کنند. این گروه هیچ آینده روشنی برای افغانستان به ارمغان نخواهد آورد، چرا که گذشتهاش را به آتش کشیده و از خون و رنج مردم تغذیه کرده است. اما امید هنوز زنده است؛ تنها با اتحاد جمعی، هماهنگی قوی میان همه اقشار جامعه و بهرهگیری هوشمندانه از تمام ظرفیتهای ملی و حمایتهای جهانی میتوان این پیکر فاسد را از ریشه کند و راه را برای صلح، عدالت و رفاه هموار ساخت. آینده افغانستان باید به دست کسانی رقم بخورد که به آزادی، کرامت انسانی و وحدت ملت ایمان دارند، نه کسانی که پلیدی و تاریکی را به ارمغان آوردهاند. مقاومت، تنها راه عبور از این شب سیاه است و تنها سلاحی است که میتواند دوباره نور امید را به این سرزمین بازگرداند.
تاریخ بارها و بارها ثابت کرده است که هیچ رژیم استبدادی و افراطی، هرچقدر هم که قدرتمند به نظر برسد، نمیتواند برای همیشه بر قلوب و ارادههای مردم تسلط یابد و پایدار بماند. اما واقعیت تلخ این است که دوام این رژیمها، معمولاً به اندازهای هست که سکوت و ناامیدی را بر مردم تحمیل کند و جهان را به تماشا و بیتفاوتی وا دارد. امروز، وظیفه و رسالت ما فراتر از تماشاگری است؛ ما باید با همه توان، با صدای بلند و قلبی آگاه، نگذاریم این تاریکی فراگیر جایگزین نور حقیقت، عدالت و آزادی شود. افغانستان سرزمینی است که شایسته بهترینهاست؛ شایسته آزادی، برابری، رفاه و پیشرفتی که نسلها در انتظارش بودهاند، نه زندانی که طالبانیزم تنگ و ظلمتبار برایش ساخته است. این آزادی و روشنایی، هرگز به زور و تحمیل نمیآید، بلکه با ایستادگی، مقاومت مستمر و اتحاد ملی به دست خواهد آمد؛ سنگرهایی که در آنها هر انسان آزاده به پاسداری از ارزشهای انسانی و عزت ملت خود برخاسته است. این مقاومت است که فرداهای روشنتر را رقم میزند و این مقاومت است که خواهد توانست این تاریکی را برای همیشه به عقب براند.
پس باید قلم را به دست گرفت، باید حقیقت را گفت و باید استوار ایستاد؛ زیرا هر مقاله، هر گزارش مستند، هر اعتراض صادقانه و هر اقدام کوچک و مؤثر، همچون خنجری است که بر قلب این هیولای سیاه فرود میآید و زنجیر ظلم و ستم را میشکند. روزی خواهد رسید که دامن این گروه تاریکرو از خاک پاک میهن ما پاک خواهد شد و آفتاب عدالت، آزادی و امید بار دیگر بر فراز این سرزمین خواهد درخشید. اما آن روز طلایی تنها زمانی فرا خواهد رسید که امروز، در کنار یکدیگر و با همدلی و اتحاد، در سایه مقاومت پایدار و مستحکم، با تمام توان برای دفاع از حق و آزادی مبارزه کنیم. این راه سخت و پرخطر است، اما هیچ چیز ارزشمندتر از آزادی و عزت یک ملت نیست و مقاومت، تنها راه رهایی از سیاهی و ظلم است که میتواند فردای ما را روشن و سرزمین ما را دوباره زنده کند.