چهار سال است که آفتاب بر بامهای این سرزمین دیگر آن گرمای پیشین را ندارد. چهار سال است که نور خورشید هم انگار با ما غریبه شده و از پشت پردهای غبارآلود و سنگین به زمین میتابد. چهار سال است که صدای خندههای دختران از کوچهها خاموش شده و جای آن را سکوتی گرفته که مثل گردی نامرئی، روی دلها نشسته و سنگینی میکند. این سکوت، سکوتی معمولی نیست؛ سکوتی است که از دل ترس، ناامیدی و دلتنگی زاده شده است. من یکی از هزاران دختر این خاکم که هر روزش به جای شروع با رویا و امید، با دلهره، نگرانی و حسرت آغاز میشود. صبحها به جای فکر کردن به کلاس درس و آینده، به این میاندیشم که چگونه از چشمها و نگاههای سنگین و شکاک عبور کنم، چگونه لبخندم را پنهان کنم تا متهم نشوم به بیحیایی و چگونه در این حصار بیانتها، هنوز زنده بمانم. روزهایی که باید پر از شادابی و تجربههای جوانی میبود، حالا در زیر بار سنگین ممنوعیتها و اجبارها خم شده و پژمرده است.
آن روزی که طالبان دوباره به کابل آمدند، من در گوشهٔ اتاقم نشسته بودم، کتابی را که تازه از کتابفروشی گرفته بودم، ورق میزدم و بوی کاغذ نو را با لذت استشمام میکردم. هوا کمی گرم بود، اما در دل من نسیمی از آرامش میوزید. ناگهان، صدای تلویزیون با لحنی آشفته و خبرهایی که یکی پس از دیگری به خانه میرسیدند، آن آرامش کوتاه را از من گرفت. «کابل سقوط کرد.» این جمله مثل تیری در قلبم نشست. نمیدانم سقوط کابل بود یا سقوط امیدهای ما، اما میدانم که از همان روز، دروازههای آینده بر من بسته شد. در هفتههای نخست، شاید هنوز کورسویی از امید در دل بعضیها روشن بود؛ امیدی که شاید اینبار، طالبان متفاوت رفتار کنند، شاید اینبار جای خشونت را عدالت بگیرد و جای دروغ را مهربانی. اما این امید مثل شمعی در باد، خیلی زود خاموش شد. پردهها کنار رفت و چهرهی حقیقیشان، همانگونه که مادرانمان بیست سال پیش تعریف کرده بودند، دوباره آشکار شد؛ چهرهی سرد و بیرحم که چیزی جز حذف و سکوت نمیشناسد.
یک صبح بهاری، زمانی که هنوز بوی گلهای مرسل در کوچهها جریان داشت و پرندگان بر دیوارهای گلی آواز میخواندند، خبر آمد که مکاتب برای دختران بالاتر از صنف ششم بسته میشود. باورش سخت بود، حتی برای کسانی که بدبینانهترین سناریو را تصور میکردند. آن روز، دختران با یونیفورمهای مرتب و کتابهایی که بوی تازگی میداد، با شوق تا دروازهی مکتب آمده بودند، اما آنجا، سرباز طالبان با نگاه سرد و تفنگی که روی شانهاش سنگینی میکرد، ایستاده بود و راه را بست. در همان کوچههایی که پیشتر پر از خنده و هیاهوی دانشآموزان بود، اشکها روی صورتها لغزید و کتابها محکمتر در آغوش گرفته شد، انگار که میخواستیم با فشار دستانمان دانش را در قلب خود حبس کنیم تا مبادا کسی از ما بگیرد. دانشگاهها هم سرنوشتی بهتر از مکاتب نداشتند. دخترانی که سالها شببیداری کشیده و با تلاش بیوقفه به این مرحله رسیده بودند، یکشبه از رویاهایشان جدا شدند. من هنوز صدای بغضآلود یکی از همصنفانم را به یاد دارم که گفت: «ما کتابها را خواندیم تا داکتر شویم، انجنیر شویم، نویسنده شویم… نه اینکه اسیر جهل و نادانی شویم.» ولی این کلمات، برای کسانی که بر کرسی قدرت نشسته بودند، هیچ ارزشی نداشت.
بعد، نوبت به پوشش رسید. طالبان فرمان دادند که زنان باید از سر تا پا پوشیده باشند و حتی صورتشان را هم پنهان کنند. چادریها دوباره از صندوقها بیرون آمدند و رنگهای شاد لباس، جای خود را به سیاهی مطلق دادند. گویی میخواستند نه فقط بدن ما، که وجود و حضور ما را از چشم جهان حذف کنند. من دخترانی را میشناسم که از ترس گشتهای «امر به معروف و نهی از منکر»، حتی جرٲت نکردند رنگ روسریشان را کمی تغییر دهند. کوچههایی که پیشتر مثل یک تابلوی نقاشی پر از رنگ و زندگی بود، حالا مثل صفحات کتابی سوخته، سراسر خاکستری و سیاه شده است. لبخند زدن در خیابان برای برخی، به معنای جلب خطر بود. این پوشش اجباری، فقط پارچهای نبود که بر تنمان کشیدند، بلکه زنجیری بود که بر روحمان انداختند تا یادمان بماند که حق انتخاب، دیگر از ما گرفته شده است.
زنان از بیشتر ادارات دولتی و بسیاری از مشاغل خصوصی برکنار شدند. هزاران مادر نانآور، یکشبه بیکار شدند. خانوادههایی که پیشتر با تلاش مادر سرپا بودند، حالا در گرداب فقر فرو رفتند. صدها زن که روزی آموزگار، کارمند یا خبرنگار بودند، امروز خانهنشیناند و با دلی پر از آه، به سقف خیره میشوند و نمیدانند فردا نانشان از کجا خواهد آمد. دخترانی که زمانی با افتخار یونیفورم معلمی میپوشیدند، حالا برای زنده ماندن مجبورند کارهای سخت و تحقیرآمیز انجام دهند. این محرومیتها نه فقط سفرهها را کوچکتر کرد، که عزتنفس زنان را هم شکست و بسیاری را به انزوای تلخ کشاند.
هر اعتراض مسالمتآمیز زنان با شلیک، لتوکوب یا بازداشت پاسخ داده شد. دوستانی داشتم که فقط به خاطر بلند کردن پلاکاردی با شعار «حق آموزش»، روزها و هفتهها در زندان ماندند. بعضیشان بعد از آزادی، دیگر مثل قبل حرف نمیزدند یا نمیخندیدند. طالبان نه فقط درهای مکاتب را بستند، که دهان ما را هم قفل زدند. روزنامهها و رسانههای آزاد یا بسته شدند یا مجبور شدند از واژههایی استفاده کنند که رضایت حاکمان را جلب کند. خبرنگاران زن یا مجبور شدند کارشان را ترک کنند یا پشت ماسکهای تیره و محدودیتهای سنگین، صدایشان را به سختی به گوش مردم برسانند. آزادی بیان، مثل پرندهای که بالهایش شکسته، آرام آرام در گوشهای خاموش شد و مُرد.
چهار سال گذشته برای ما مثل چهار قرن بوده است. روزهایی که باید پر از خنده، عشق و تجربهٔ جوانی میبود، زیر بار ترس و اجبار خم شد. اگر از خانه بیرون برویم، نگاههای سنگین و مشکوک ما را تعقیب میکند؛ اگر در خانه بمانیم، خستگی، افسردگی و انزوا به جانمان میافتد. شهر دیگر صدای خنده دختران را به یاد ندارد. کوچهها بیروح شده و دیوارهای گلی، حتی بوی خاطرات را هم از دست دادهاند.
مکتبها که روزی پر از بوی کتاب و صدای معلم بودند، حالا یا با قفل و زنجیر بستهاند یا به مسجد تبدیل شدهاند. جای نیمکتهای کوچک ما را صفوف اجباری نماز و خطابههای خشک گرفته است. یادم است روزی که آخرین بار از دروازه مکتب بیرون آمدم، در دستم یک قلم آبی و یک دفتر ناتمام بود. هیچکس نگفت که این آخرین بار است، اما در قلبم حس میکردم… حس میکردم که این دروازه دیگر برایم باز نخواهد شد. بعد فهمیدم همان روز فرمان رسمی صادر شده بود که «دختران بالاتر از صنف ششم دیگر اجازهٔ درس خواندن ندارند.» گفتند این تصمیم «موقتی» است، اما همهٔ ما میدانستیم که این «موقت» مثل زمستانی بیپایان، میتواند سالها ادامه داشته باشد.
طالبان نه فقط دروازههای مکتب را بستند، بلکه دروازههای رویا را هم به روی ما قفل کردند. آنها باور نداشتند که زن میتواند بیاموزد، بیندیشد و تغییر بیاورد. برایشان ما فقط موجوداتی بودیم که باید پنهان شویم، خاموش شویم و در حصار خانه پوسیده شویم. حجاب اجباری، چادری آبی یا سیاه، نه تنها بر تن ما نشست، بلکه بر روح ما نیز سایه انداخت. دیگر باد نمیتوانست در موهایمان بوزد، دیگر آفتاب نمیتوانست گونههایمان را نوازش کند. چهرههایمان پشت تور تیره پنهان شد و انگار هویتمان را نیز با آن ربودند.
اما این فقط تحصیل و آزادی پوشش نبود که از ما گرفتند. آنها موسیقی را خاموش کردند. صدای سازها را شکستند، نغمههای عروسی را ممنوع کردند و حتی قهقههی دختران در جشنها را گناه شمردند. شهر به گورستانی بیصدا بدل شد که در آن، تنها فریادهای خودشان اجازهی طنین دارد. زندگی زیر سلطهی اینها، مثل زندگی در قفسی است که دیوارهایش از ترس ساخته شده؛ ترس از لتوکوب، ترس از تحقیر در برابر مردم، ترس از ناپدید شدن در دل شب. این ترس، حتی وقتی خوابایم، در رگهایمان جاری است.
با این حال، در میان این همه تاریکی، هنوز جرقههایی از امید در دل دختران خاموش نشده است. آنها با وجود تمام محدودیتها، به سوی مکاتب و دانشگاههای آنلاین روی آوردهاند. با گوشیهای ساده و اینترنت ضعیف، در اتاقهای کوچک و پنهانی، همچنان درس میخوانند و رویاهای آیندهای روشن را در دل زنده نگهمیدارند. هر بار که صفحهی یک کتاب دیجیتال ورق میخورد، هر بار که صدای معلمی از پشت هدفون شنیده میشود، انگار پنجرهای کوچک به سوی آزادی باز میشود. این پنجرهها شاید کوچک باشند، اما همین پنجرههای کوچک، نفسکشیدن را در این قفس ممکن میکند.